گِرنزی با همهی توانش زن را به دیوار کوبید. چون استیون سر زن جوان را محکم در دست داشت، سرش پیش از باقی بدن به دیوار خورد. جمجمه شکست؛ چشمها از حدقه بیرون زدند و دستهای استیون خیس شدند. تکههای مغز زن روی پیراهنش پاشید.
استیون از پشت گِرنزی فرو افتاد، اما انبوه جسدها پیش از زمین او را در خود گرفت. چند لحظه همانجا، بر پشتهی تنهای بیجان، دراز کشید. خون جسدهای زیرش آهسته در لباسش میدوید و پشتش را خیس میکرد. با این همه، احساس امنیت داشت. خون آرامش میکرد.
وقتی تبِ هیجان فرو نشست، گاوها دورش حلقه زدند و منتظر ماندند. گِرنزی، دورتر، همچنان روی جسد یکی از آدمها بالا و پایین میپرید. استیون دستش را میان دلورودهی اجساد کشید. سپس دید که روی پیکر زنی افتاده است. گاوی ماده جلو آمد و استیون با دست خونآلودش زیر چانهی حیوان را نوازش کرد. گاوها بیتاب بودند.
چه میخواهید؟ همین حالا. فکر نکنید. نگذارید عقل به جای شما حرف بزند. بگذارید میلتان حرف بزند. چه میخواهید؟
گاو ماده، انگار که زبان تمام گله باشد، گفت:
میخواهم خونشان را به تنم بمالم.
گله یکصدا نعره کشید. استیون هم فریادش را با نعرهی آنها درآمیخت و جنونشان را شعلهورتر کرد و بعد کنار کشید و رهایشان کرد تا هرچه میخواهند بکنند. گاوها خودشان را روی اجساد انداختند. دیوانهوار تنشان را به خون آدمها آغشته کردند؛ روی جنازهها شاشیدند و ریدند و خودشان را در آمیزهی خون و فضولات غلتاندند. دلورودهی آدمها را بیرون کشیدند و به سر و صورت یکدیگر مالیدند.
استیون تماشایشان میکرد. وحشیگری بیمهار گله، چیزی جز بازتاب همان نیرویی نبود که در اعماق وجود خودش به حرکت درآمده بود.
-
Matthew Stokoe, Cows, Chapter 30
-
@CineManiaa | سینمانیا