در چشم مسیحیان، من همچون خوک زندگی میکنم. این تصور خندهدار را نمیخواهم نادیده بگیرم: از نظر آنها، آنچه مرا اصلاح میکند «سوختن» است؛ حال آنکه من از «نسوختن» رنج میبرم. پس آنقدر خودم را به مرگ نزدیک میکنم تا نفسم را همچون نفس معشوق استنشاق کنم.
نوعی تاریکیِ توهمزا [هذیانآور] باعث میشود آرامآرام عقلم را از دست بدهم. این کجوکولگی و ازشکلافتادگی، راهیست بهسوی ارتباط با امر نامحتمل و ناممکن؛ امری که با انفجاری سوزان، شوم و مرگبار مترادف است... گریز بهسوی امر نامحتمل، مرا از این توهم دور میکند که میان من و جهان پیوندی محکم برقرار است. فاحشهخانه کلیسای واقعی من است؛ تنها کلیسایی که بهاندازهی کافی سپریناپذیر است. میتوانم با شکمچرانی کاری کنم که قدیسان «بسوزند»؛ سرخوشی و خوشدلیام نیز آنها را به دعا وامیدارد. آرامشی نشئهآور و اشراقی میشناسم که هیچ ربطی به ملکوت اجمالیشان ندارد. ثباتی را که آنها [وعده] میدهند باید نفرین کرد.
-
قطعهای از جستار گناهکار، نوشتهی ژرژ باتای
نقاشی از فرانسیس پیکابیا، قصاب خوکِ خوشقیافه (۱۹۲۴)
-
@CineManiaa | سینمانیا
Post #9244
609

- ❤ 8
- 👍 1
- 🕊 1