🔷بهروز سپیدنامه
🔶نفی تحقیرآمیز
🔹(ادیب نظریه پرداز و نظریۀ ادبی: امکان یا امتناع)
روز چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404، به صورت تصادفی تصویر دکتر محمود اکرامی فر و استاد یوسفعلی میرشکاک را در کادر شبکه نسیم دیدم . برنامه ای بود با عنوان «خانه جلال» که در آن، میرشکاک مجری و اکرامی فر مهمان برنامه بود. محمود اکرامی فر شاعری است که از سال های دور او را می شناسم و همین امر سبب شد تا درنگ کرده و حرف هایش را بشنوم. کاری به مطالبی که در خصوص جوان و جوانی و خوانش هایی که از این مقوله داشت و نسخه هایی که پیچید ندارم اما گزاره جزمی و اثبات گرایانه ای که در خصوص ادبیات گفت ، نظرم را جلب کرد و انگیزۀ نوشتن این یادداشت شد. و آن گزاره این بود که: در ادبیات فقط نظر داریم و نظریه نداریم...
اکرامی فر اظهار داشت: «ما در حوزۀ ادبیات نظریه نداریم، نظر داریم و جالب این است، این نظرها را همه به عنوان نظریه می پذیرند. این حرف در ظرف زمانی خودش قابل احترام بوده، شاید قابل اعتنا نبوده. بسیاری از حرف ها قابل احترام اند اما قابل اعتنا نیستند».
میرشکاک در نقد سخن اکرامی فر به درستی به فردوسی اشاره کرد و گفت از دل شاهنامه می توان نظریه بیرون کشید [نظیر کتاب جامعه شناسی خودکامگی : تحلیل جامعه شناختی اسطوره ضحاک ماردوش، اثر علی رضا قلی] و اکرامی فر با شنیدن این سخن از موضع جزمی خود عدول کرده و گفت البته فردوسی حکیم بوده و به علوم زمانه خود آگاه بوده و حساب او با بقیه فرق دارد. در این موضع، اکرامی فر شاخص صاحب نظریه بودن صاحب اثر را حکیم بودن مؤلف و احاطۀ او به علوم زمان خود دانست. صفتی که بر بسیاری از شاعران و نویسندگان متقدم ومتأخری که صاحب یا راوی نظریه اند صادق و قابل انطباق نیست.
به هر حال، گزارۀ جزمی محمود اکرامی فر بهانه ای برای طرح امکان یا امتناع نظریه در ساحت ادبیات شد، بر این اساس این ادعا را از دو منظر مطرح ساخته و به نادرستی هر دو منظر پرداخته ایم:
👈الف) منظر اول: شناسا یا مؤلف (شاعر / نویسنده) در ادبیات (متون نظم و نثر) در مقام نظریه پرداز نیست لذا متون ادبی، ساحت ظهور نظرات شخصی قابل احترام اما غیر قابل اعتنای این افراد است.
👈ب) منظر دوم: در ساحت ادبیات و مطالعات ادبی، مباحث نظری (تئوریک) موضوعیت و مدخلیتی ندارند.
در خصوص ادعای اول باید عنوان نمود که هر پارادایم بر سه رکن هستی (وجود) شناسی، شناخت (معرفت) شناسی و روش شناسی استوار است. اگر متون نظم و نثر را مطالعه کنیم، با بنیان های هستی شناسی و معرفت شناسی مؤلفین (شاعران و نویسندگان) متقدم و متأخر صاحب نام، مواجه خواهیم شد. به عبارتی دیگر، هرکدام از مؤلفین، دارای موضع پارادایمی خاصی هستند که از دل آنها به ساحت نظریه نیز راه یافته اند.
موضع نظری و دستگاه منسجم مفهومی شاعران و نویسندگان در متون، گاه به صورت صریح عرضه شده اند. به عنوان مثال در متون نظم و نثر، نظریات متعددی نظیر: نظریه تغییر، توسعه، اصلاح و انسجام اجتماعی و سایر موارد عنوان شدهاند که در خصوص آن ها مطالب زیادی نوشته شده است. و گاه این موضع نظری (تئوریک) به صورت ضمنی ارائه و توسط پژوهشگران بازنمایی شده اند. «نظیر رهیافت نظری لویی اشتروس در مواجهه با اساطیر که تلاش می نمود تا مفاهیم را از بطن روایت بیرون بکشد تا ساختار مسلط بر داستان کشف شود» (رک: اسمیت و رایلی، 1396: 326). یا پژوهش ولادیمیر پراپ در ساحت «ریخت شناسی داستانهای عامه که در آن به استخراج ساختار نظری داستانها (دگرگونی قصه پریان) پرداخته است. و نیز پژوهش نورتروپ فرای در کتاب «کالبد شکافی نقد» که در آن، پیام کانونی داستانها را «یکپارچگی جامعه» ذکر کرده است (همان: 330).
ادعای دوم مبتنی بر این پیش فرض است که در ساحت ادبیات و مطالعات ادبی (به تعبیر بوردیو میدان ادبیات و تولید ادبی) مباحث نظری (تئوریک) موضوعیت و مدخلیتی ندارند . این ادعا بنا به استدلال زیر نیز نادرست است:
در سرفصل درسی دانشجویان کارشناسی جامعه شناسی و ادبیات انگلیسی و زبان شناسی و سایر رشته های مرتبط، دروسی با عنوان جامعه شناسی ادبیات، نظریات ادبی، مکاتب ادبی و نظایر آن وجود دارد. در سطوح بالاتر تحصیلی نیز، دانشجویان این رشتهها، تخصصی تر با پاردایم های تفسیری و نظریاتی که برایند برساخت و بازنمایی معنا از دل متن و روایت اند و به روشهایی نظیر نشانه شناسی، تحلیل محتوای کیفی، هرمنوتیک، پدیدارشناسی و ... ختم شده اند آشنا خواهند شد. لذا انکار فقر نظری متون ادبی و مستغنی بودن آن ها از رهیافت نظری به تعبیر «سلدن» نوع «نفی تحقیر آمیز نظریه» است. سلدن در این مورد اظهار داشته:
Post #920
458