اندیشهای که پیش از زمان خود میآید، ناگزیر تنهاست؛ زیرا نه میتواند به جریان بدل شود، و نه میتواند مخاطب گسترده بیابد.
حتی شاگردان او نیز اغلب در مقام شارح باقی ماندند، نه ادامهدهنده؛ چراکه ادامه دادن پروژهای که هنوز زمان اجتماعیاش فرا نرسیده، خود نوعی سوءفهم است.
باری، مخالفتهای گسترده با طباطبایی نیز معنایی دیگر مییابد. این مخالفتها را نباید یکسره به خطای نظری یا ناکامی شخصی فروکاست. بخش مهمی از آنها ناشی از شکافی زمانی است؛ شکاف میان سطحی از اندیشه که پیشفرضهایی تاریخی دارد، و جامعهای که هنوز آن پیشفرضها را بهطور جمعی کسب نکرده است. در چنین وضعی، سوءتفاهم دائمی دربارهی طباطبایی، بیش از آنکه نشانهی نقص نظریه باشد، نشانهی ضعف مخاطب تاریخی اوست. شاید به همین دلیل است که آثار طباطبایی، با گذر زمان نه کهنه میشوند و نه بهراحتی جذب میشوند. آنها منتظر لحظهای هستند که پرسشهایشان بالاخره به پرسشهای جمعی بدل شود. روزی که مسئلهی قانون، دولت، و تاریخ، نه موضوع نزاعهای شعاری، بلکه مسئلهی تفکر عمومی شود، آنگاه طباطبایی دیگر «زود» نخواهد بود. تا آن زمان، او همچنان متفکری «زمانناهمزمان» باقی میماند؛ نه متفکری از گذشته، نه نظریهپردازی برای اکنون، بلکه اندیشمندی که کار خود را برای زمانی دیگر آغاز کرده است برای لحظهای که هنوز نیامده است.
شاید بزرگترین بزرگداشت او نیز همین باشد؛ خواندنش نه برای یافتن پاسخ، بلکه برای آماده شدن برای پرسشهایی که دیر یا زود گریبان ما را خواهند گرفت.
در پایان میتوانم گفت، پروژهی فکری او هرگز به «نتیجه» نرسید و شاید دقیقاً سیدجواد طباطبایی به همین دلیل مهم است. او مدام در آستانهی چیزی توقف میکند که هنوز امکان تحققش فراهم نشده است. ناتمام گذاشتن پروژه، تنهایی شخصی، زبان تند، گزنده و حذفکننده، اینها نه ویژگی اخلاقی بلکه پیامد منطقیِ انتخاب فکری، و فرایند یک موضعِ نظری بود که او آگاهانه آنها را در پیش گرفت. او، کارش را درست جایی متوقف کرد که دیگران معمولاً شروع میکنند. پس میبایست گفت: ارزش طباطبایی نه در پاسخهایی که داد، بلکه در ناتمامیای است که آگاهانه به ما تحمیل کرد.
یاد و خاطرش همچو ایران جاودان...
------------------------------------------
* زمانِناهمزمان «یک صفت» نیست، بلکه یک «وضعیت مفهومیِ واحد» است.
Post #1108
632