بکنی: شراب خرما. نبیذ. شراب مویز. شراب ارزن.
بنک: گل و نشانی را گویند که از خوردن شراب در رو بهم میرسد.
بنگی: شراب (فقّاع) ساخته شده از ارزن، گندم، جو. شراب غلّات.
بوتیک: خیک برای نگهداری قمیز که از پوست اسب سازند.
بوخسوم: شراب ارزن.
بوْر: شراب.
بور جُبی (بور چؤپو): درد شراب.
بوزا: شراب ارزن. فقّاع.
بوزه¬چي: فقّاع فروش. بوزه فروش [شراب فروش، آبجو فروش].
بوستاغان: قدح بزرگ. رطل. اياغ. قدحی که به شکل کشتی باشد.
تابوغ سغراغی (تابوسغراغی): کنایه از پیاله باشد که در بزم شراب به محبّت یکدیگر نوشند.
تاسغراق: قدح شراب. پياله. اياغ.
تاغار (تغار): خیک شراب.
تاق: پیالهی اوّل شراب را گویند.
تامشیماق: خوردن شراب با تامّل و تأنی هرچه تمامتر چنانکه در هر جرعهای پی به لذّتش برند. جرعه جرعه خوردن شراب.
تاوسماق: مسرور و شادمان شدن. شراب خوردن به سلامتي کسي. قدح نوشي به عشق كسي.
تغار: قدح بزرگ را خوانند.
تلاج: خمار. سرمست.
تُما بُخسُن (توما بوخسون): رویهی شراب ارزن.
تورت (تورتا): تهماندهی شراب (به شکل درد در زبان فارسی نیز داخل گردیده است.).
توستوغان: ابريق مي. رطل. قدح. جام (اين كلمه به واسطهی ترکان قبچاق وارد زبان روسي شده و در آن زبان به شكل «استكان» در آمده ¬است سپس از طریق زبان روسی وارد زبان فارسي شده است.)
توما یوخسوم: شرابِ ارزنِ بسیار کف برآورنده.
تونگ: ظرف شراب.
تیم: خیک شراب.
تیمچی: شرابفروش. میخانهچی.
تينتركلاماك: سرخوش بودن. مست بودن.
جاقير: شراب. باده. خمر. مي. عرق.
جُب (چوپ): درد شراب.
جُرجُر (جورجور): صدای جوشش شراب.
جُلق اَسکُرَک: بد مست.
جَنَق: قدح. پیاله.
چاغير: شراب. باده. خمر. مي. عرق.
چالمه: كاسه و قدحي كه از اطراف زين آويزان باشد.
چغير: شراب. باده. مي.
چناق: پياله. كاسه. قدح. ابريق مي. رطل («چاناق» نیز گویند. در روستاهای ساحل ارس و بعضی از روستاهای قاراداغ خانوارهایی را که حیوان شیرده ندارند تا فراوردههای لبنی داشته باشند، «قارا چاناق» (سیهکاسه) گویند. مردم تبریز؛ آدم شرور و اهل دعوا را «قان چاناغی» (کاسهی خون) گویند.).
چؤپ: ته ماندهی شراب. دُرد.
رنجيماق: مستي بيش از حدّ. بد مستي. سرمستی.
روستا: شرابي است که از حلواي منّ درست كنند.
ساغار: قدح. پياله. ابريق مي.
ساغر: ظرف شرابخوری.
ساغینورغه: مستی.
سرقود: کیفیّت شراب.
سغراق/سغرق: مجازاً پیاله و قدح شرابخواری را نامند.
سندهلنگ: مست. مسكور.
سوجی: به ترکی رومی به معنی شراب باشد.
سوجیک: شراب
سوچیک: شراب.
سورقوب: جرعهی اوّل صراحی.
سورقوت: دُردي. پس ماندهي پياله و جام. ته ماندهي قدح. يك جرعه.
سوزگوج: شراب صافکن.
سوزمك: مست بودن.
سوزمه: شراب صاف و خالص را خوانند.
سوغورورغه: سر کشیدن قدح.
سیبقارماق: پاشیده خوردن شراب. ظرف آب و شراب را بر سر کشیدن و تمام نوشیدن به نحوی که چیزی از آن باقی نماند.
سيغراق: پياله. قدح. رطل. كاسه.
شُرشُر: صدای جوشش شراب.
قارو: در میان میخواران معمول است که پیاله که ساقی دهد در دور دیگر بدل آنرا یک پیاله به ساقی میدهند. آن پیاله را قارو گویند و اگر دو پیاله باشد قوش مینامند. و طالع هروی به معنی شراب گفته.
قاسوق (قَسُق): خیک برای نگهداری قمیز (شراب از شیر مادیان) که از پوست پای اسب فراهم کنند.
قانتارماق: سرکشیدن. بالا بردن مایعات و قور- قورت خوردن.
قاووز: ته ماندهی شراب ارزن. دُردی شراب ارزن.
قَزِل سُجُک (قیزیل سوجوک): شراب سرخ.
قداق (قاداق): پیاله.
قَلتُق: قدح از شاخ گاو.
قوش: پیالهی دوّم شراب.
قوملاق: شرابی است که از گیاهان و عسل تهیه گردد.
قیزیل سوجیک: شراب سرخ.
قيميز: شير اسب و شتر. [در اصل شراب سكرآوری را گویند که از شير ترشيده ماديان تهیه میگردد].
کوپ (کُب): خُم شراب.
کوپیاغی: کنایه از تفل انگور باشد که در روی پیاله شراب ظاهر شود.
کوْر: مایهی قمیز (مایه که جهت تخمیر شیر مادیان بر آن اضافه کنند تا قمیز حاصل گردد).
کورکا: کُرسی باشد که صراحی و بط شراب بر روی آن گذارند.
کورکه: نگ کورکا.
كوپورماك: [کؤپورمک] مست شدن.
كوكراماك: مست شدن. عربده کشیدن از مستی.
گزک: مزه شراب باشد و هرچه بدان تغییر ذایقه کنند.
گوگور: در ميان مردم كاشغر به معني پيالهي شراب را گویند. قدح. كاسه. ساغر.
ميكان: شراب كهنه. مي دو ساله.
#حسن_اوموداوغلو
#ادبیات_ائوی
@AdabiyatEvi