از دفاعیه سقراط به سخنرانی ریاست هایدگر
تصادفی نیست که درست پس از به قدرت رسیدن هیتلر، هایدگر در مقام رئیس جدید دانشگاه به جمع دانشگاهیان فرایبورگ خطاب کرد و آنان را ترغیب نمود که به ناسیونالسوسیالیسم بپیوندند و خود را در خدمت آن قرار دهند. استدلال او فاقد ظرافت نبود و از آن نوع طنز و کنایهای برخوردار بود که ویژگی خاص خود اوست؛ اما در بنیاد، این «تصمیم» که باید حیاتِ ذهنی را بیقیدوشرط وقفِ انکشافِ تازهای از «هستی» کرد، ظهوری که در قالب یک جنبش تودهای تجسم یافته بود، همان چیزی بود که هایدگر آن را تشویق میکرد. اینکه او چنین کاری کرد، پیامد معصومیت یا ناآگاهی سیاسیاش نبود؛ بلکه نتیجهای بود که از نقد او بر عقلگرایی به طور طبیعی برمیآمد. به همین دلیل است که عنوان این بخش از کتاب را چنین گذاشتهام: «از دفاعیهٔ سقراط تا سخنرانی ریاست دانشگاه هایدگر (Rektoratsrede)».
دانشگاه در آغاز با فاصلهگیری تحقیرآمیز و گستاخانهای آغاز شد که خودِ سقراط با مردم آتن در پیش گرفته بود؛ با امتناع او از پذیرفتن هرگونه دستور از سوی آنان مبنی بر اینکه از پرسیدنِ «عدالت چیست؟»، «شناخت چیست؟»، « خدا چیست؟» دست بردارد. او در نتیجه در باورهای رایج دربارهٔ چنین پرسشهایی تردید میکرد و میکوشید در بازی جدیِ خود در «جمهوری»، فرمانروایی فیلسوفان را بر مردمی سرکش تحمیل کند که برای فرهنگ او احترامی قائل نیستند. دانشگاه بدون تردید زمانی به مرگ نزدیک شد که هایدگر به مردم آلمان، به ویژه به جوانترین بخش این مردم، پیوست؛ بخشی که او دربارهاش گفت که پیشاپیش به گونهای بازگشتناپذیر وارد آینده شده است، و فلسفه را در خدمت فرهنگ آلمان قرار داد. اگر درست میاندیشم که آموزههای هایدگر نیرومندترین نیروی فکری زمانهٔ ما هستند، آنگاه بحران دانشگاه آلمان که همه به آن اذعان دارند، همان بحران دانشگاه در همهجا است.
الن بلوم، تعطیلی ذهن آمریکایی
Post #875
1.36K