«واداشتن انسانها، آن هم با صداقت تمام، به اینکه انسانهای دیگری را بکشند و آماده باشند جان خود را نیز از دست بدهند تا تجارت و صنعتِ بازماندگان رونق بگیرد و قدرت خریدِ نسلهای پس از آنان استوار بماند، نشانه جنایت و جنون است. نفرین کردن جنگی که آدمیان را به کام مرگ میکشاند و در عین حال، از آنان خواستن که برای جنگیدن، کشتن و کشته شدن آماده باشند تا «دیگر هرگز چنین چیزی تکرار نشود»، آشکارا فریبی بزرگ است. جنگیدنِ انسانهایی که آمادهاند جان خود را فدا کنند، و کشتن انسانهای دیگری که در اردوگاه دشمن قرار دارند، هیچ یک به خودی خود واجد ارزش هنجاری نیستند. برعکس، اینها ارزشهایی صرفاً وجودیاند که در واقعیتِ وضعیتی عینی و درگیریِ بالفعل با دشمنی واقعی ریشه دارند؛ و هیچ ارتباطی با آرمانها، برنامهها یا انتزاعیات هنجاریِ گوناگون ندارند. هیچ هدف عقلانیای، هیچ هنجاری، هر قدر هم عادلانه باشد، هیچ برنامهای، هرقدر هم آرمانی و نمونهوار باشد، هیچ آرمان اجتماعیای، هر قدر هم زیبا باشد، و نه هیچ مشروعیت یا قانونی، نمیتواند کشتن انسانها به دست یکدیگر را به نام خود توجیه کند. زیرا اگر در خاستگاه این نابودی فیزیکیِ حیات انسانی، ضرورت حیاتیِ حفظ شکل خاصی از موجودیت خویش در برابر نفیِ به همان اندازه حیاتیِ آن شکل از موجودیت وجود نداشته باشد، هیچ چیز دیگری نمیتواند چنین کشتنی را توجیه کند. اگر واقعاً دشمنانی به معنای وجودیِ این اصطلاح ــ آنگونه که در اینجا مراد است ــ وجود داشته باشند، دفاع در برابر آنان، در صورت لزوم از طریق بهکارگیری نیروی فیزیکی، و مبارزه با آنان، امری منطقی است؛ البته منطقی که منحصراً از جنس منطق سیاسی است.»
کارل اشمیت، مفهوم سیاست
Post #884
389