لئو اشتراوس و احیاء روانشناسی عقلگرا
رمون بودون در کتاب «چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند» میگوید «روانشناسی» لیبرالها عقلگرا است، به این معنا که لیبرالها به این اصل بازمیگردند که هر فردی میتواند استدلال کند و از عقل خود بهره گیرد. فرد عروسک ساختارهای پنهان، میل سرکوبشده و قدرت نیست. اشتراوس را باید در همین راستا فهمید، او نیز در خوانش تاریخ فلسفه سیاسی به ضور ضمنی پیشفرضی دارد که میتوانیم موقتاً آن را روانشناسی عقلگرا بنامیم. فلسفه فیلسوف نه بازتاب روح زمانه، نه صورتبندی ایدئولوژیک طبقه در حال صعود یا حاکم، نه میل پدرسالارانه و غیره و غیره ، بلکه مجموعهای از پیشنهادهایی است که فرآورده عقل فیلسوف است. اندیشه، منفعل و محصول چیزی بنیادیتر نیست، بنیاد اندیشه خودش است. از این نظر اشتراوس با «روانشناسی عقلگرای» لیبرال کاملاً همراستا است. اما تفاوتی بنیادین اشتراوس را از سنت لیبرال جدا میکند: برای اشتراوس تنها مردان بزرگ اندیشه را باید چنین خواند، تنها آنها هستند که توانایی تعالی از بافتار را دارند. تنها «فیلسوف بزرگ» است که اندیشهاش بنیاد اندیشه است، ایدئولوگها و عامه مردم از قضا بیشتر تحت انقیاد میل هستند. بنابراین اشتراوس میتوانست با خیلی از جامعهشناسان انتقادی موافقت کند: بله شیوه تفکر اکثر مردم با توصیفی که شما میکنید منطبق است، اما با این شیوه نمیشود تفکر افلاطون، هابز یا هگل را فهمید. افکار اکثر مردم را میتوان بر اساس طبقه اجتماعی و موقعیتشان در نظام قدرت و ثروت فهمید. اما لزوماً این شیوه برای فهم فیلسوفی بزرگ کارا نیست و تقلیلگر اندیشه اوست. این نخبهگرایی طبعاً به مذاق عمومی اهل علوم اجتماعی خوش نمیآيد. بلافاصله خواهند گفت: مگر فیلسوف تافته جدا بافته است؟ علوم اجتماعی از این نظر بر مبنای جزمی برابرطلبانه جامعه را میخواند: امکان ندارد کسی از غار جامعه خارج شود. همه درون غار هستند، حتی مؤلفان بزرگ. اینجاست که میبینیم علوم اجتماعی و در رأس آن جامعهشناسی فرآورده ناب روشنگری مدرن است. این انسانشناسی برابرگرا به روششناسیای برابرگرا منجر شده است. درست به همین دلیل است که علوم اجتماعی دیگر تقسیمبندی ظاهری/باطنی را بیهوده میداند.
Post #873
1.67K