سفید ترین قسمت زندگی من.
مرا ترسو نامیدند، چون هیچگاه نتوانستم این نامهها را برایت بفرستم. شکی در این نیست، زیرا اگر یک بزدل و ترسو نبودم هیچگاه مسیرمان جدا نمیشد.
ولی میدانم، میدانم که در انتهای این مسیر هیچگاه نوری به روشنی تو نخواهم دید.
من در ابتدای راه دستت را رها کردم تا ز تاریکی رهایت سازم. اما خودم به آرامی در تاریکی غوطهور شدم، غرق شدم و اکنون در تاریکی بی انتها گم شدهام.
روشن ترین تکهی خورشیدِ من، هیچگاه دست از تابیدن برندار. زیرا تا آخرین نفسی که فرو میرود، من با پاهای ناتوان، به دنبال گرمای روشنی لبخندت هستم.
Post #6
67