یک حرف، یک لحظه، حتی یک ثانیه.
یک ثانیهای که در ذهن من بدون توقف، بر روی تکرار بی وقفه در حال تکرار است.
گاهی حسرت لحظات به کوتاهی یک ثانیه آنقدر بزرگ میشود و دیو خوی به آدمکها حمله میکند، که شخص را تماما در بر میگیرد.
برای آدمک خیلی سخت است که قبول کند که در یک لحظه، در یک ثانیه، حرفی را نزده که باعث تغییر مسیرش شود.
حسرت، گاها از شکستِ آدمک بیشتر شکننده است.
حسرت به راستی سایهای بلعنده است، که خروج از آن گذشت میخواهد.
و گذشت، قلبی میخواهد که مجرب است و حداقل یک ترک در وجودش است.
و این حسرت.. اکنون تنها آغوش سرد در بر گیرنده من است.
Post #27
283