هرچقدر فکر میکنم، تنفر در من وجود ندارد.
ممکن است به سردی یخ باشم، ممکن است بی رحم باشم، اما تنفر معنای متفاوتی دارد.
تنفر یعنی با تمام وجودت از دیدن شخصی هراس داشته باشی، یعنی تمام سلول های بدنت فریاد بزنند که آن فرد را نابود کنی.
اما من هرگز این دید را نداشتم، این دید را نداشتم، انتظار داشتم این دید را نسبت به تو داشته باشم، اما نداشتم.
نداشتم چون نمیتوانم کسی را نفرین کنم که روزی نور من بود، نمیتوانم به کسی که روزی سفید ترین رنگ در سیاه ترین نقطه زندگیام بود، تهمت رو سیاهی بزنم.
درست است، گاهی کور کورانه و بچگانه عمل میکنی و میکنم، اما در حقیقت هر دو از جنس یک پوست و استخوان، و دو روحیم.
اما قلبهایمان به کلی فرق دارند، شاید تو مرا منفور ترین آدم دنیا ببینی، و تنفر بورزی، برعکس من.
شاید تو هیچگاه نتوانی به آیینه خیره شوی، تا شاید ذره ذره نقصهای خودت را ببینی، برعکس من.
ما به کلی متفاوت هستیم، برعکس هم.
Post #25
170