چشمهای من به سختی میتواند در مقابل نور دوام بیاورد، زیرا چشمان من به تاریکی عادت دارد و نور، نمیدانم..گاهگاهی به من سردرد میدهد.
اما هربار تو را میبینم، تمام نورهای جهان به من حمله میکنند، تمام روشنیها دور حلقهی چشمان من میچرخند، و من هربار تورا میبینم..احتمالا به علت روشنایی زیاد اشک در چشمانم حلقه میزند.
روشن ترین سفید من، اکنون که دستهای من را رها کردی میتوانی چشمهایت را نیز از من بدزدی؟ زیرا هربار برق چشمانت به چشمان من برخورد میکند، دوباره، دوباره، و دوباره هوایی میشوم که به گرم ترین قسمت جهانم برگردم، وسوسه ام میکند تا خورشید را بغل کنم و به آغوش تو برگردانم.
روشن ترین سفیدم..نگذار که چشمانم تنها با یک برق، هوای تورا بر سرم بزند، زیرا هر نفس در آن هوایی که متعلق به من نیست، برای من و برای دردسری دارد به بزرگی همان عشقی که مجنون آن بودیم.
Post #20
207