نور، نور، نور.
روزها و ساعتها از نور مینویسم زیرا نور، این نور لعنتی را در زندگیام گم کردهام.
هربار که طنابی از امید را بر دستم میگیرم تا راه را ادامه دهم، متوجه میشم سر دیگر آن طناب بر دور گردن لعنتی خود من است.
اما انتظار داشتم که تو روشنی حقیقی من باشی، نوری که متعلق به من است، متعلق به تاریکی نحض درون من است.
اما خیر، گویی انعکاسی روشن از ماه در مردابی پر از لجن دیدم و دست بر آن کشیدهام.
تاریکی. تاریکی. تاریکی محض.
چرا فقط نتوانستی در آسمان سیاهِ پوچِ خالی و سوت و کور من مثل یک ماه، مثل یک ماه لعنتی روشنیت را به من هدیه دهی، همانطور که من تمام تک ستارههای کوچک، تمام تکههای کوچک از نور درونم را به تو هدیه دادم؟
تاریکی..تاریکی..تاریکی..
Post #16
162