این جهان همیشه بی رحم نیست.
زیرا، من هنوز از خواب برمیخیزم بی آن که بدانم ممکن است آن روز، بدترین روز زندگی من باشد. من از خواب برمیخیزم زیرا عاشقانه عاشق بوی خوش قهوه اول صبح هستم.
زیرا عاشقانه عاشق آن تکه نوری که از پنجره بر روی گلبرگهای بابونهی سرزندهی من میتابد هستم. زیرا هنوز ابرها را لمس نکردم. هنوز زیر آخرین سطح دریا رو نگشته ام. هنوز قلب من با کوچکترین چیزها با ذوق میتپد. زیرا روح من، دوست داشتنی ترین قسمت زندگی من است و اگر این روح دوست داشتنی آغوش تنم را رها سازد و به این سادگی زندگی با تمام عطر و بوی زنده بودنش را رها سازد، بسیاری از کارها نیمه تمام خواهند ماند. بسیاری از حرفا نگفته خواهد ماند و آن آغوش، تنم را در بر نخواهد گرفت.
پس من زندهام. حتی اگر این زندگی بی رحم بماند و بر تنم زخم بزند، با زخمهایم زنده میمانم و عقب نمیروم.
Post #14
94