- آری، میدانی؟ من هم نخستین باری است که زندگی میکنم. هنوز راهی طولانی دارم برای آن که آن دانا و عالمی که تو میخواهی شوم. من هم آن چنان سنی ندارم، این که در اولین زندگیام اشتباهاتی کنم عادی است، درست است، نادان عمل میکنم.
اما آیا این که مرا در آن متروکه خلوت در حالی که روی زانوی خودم افتاده و از درد ملتمسانه خواستار این بودم که یک دستت را هدیه دهی تا فقط یکبار به تو تکیه کنم و برخیزم تنها گذاشتی خارج از چارچوب قوانین انسانیت نبود؟ آیا این که به زخمی که بر بدنم زدی خندیدی خارج از چارچوب قوانین عشق نبود؟ تو هم نخستین زندگیات است، مگر نه؟ شاید نه، شاید تو چندین پیراهن پاره کردی و استادی. شاید تو میدانی چطور به یک آدمک ضعیف و دلخوش درس دهی که دیگر هیچگاه تکیه بر دیگری نزند، تا دیگر به آسانی لبخند نزند. شاید که مرهم نباشی، اما به راستی درسی گرانبها بودی.
Post #10
79