#پارت_۱۱
#بیست
#جلدچهارممجموعهکلیسا
چندتا جای زخم قدیمی داره یکی تو ابرو، یکی زیر چشم راست، یکی بلند وسط پیشونی که میره داخل موهاش.
نمیدونم چندتا دعوا رفته یا تصادف داشته. موهای بلوند تیرهشم یه گوجه شل بالای سرشه. برای یه لحظه فکر میکنم اگه موهاش باز بود چطور میشد…
«خیلی خوشگلی…»
این جمله از دهنم میپره بیرون مثل اسهال. منو ببخشید، مغزم وسط بیخوابی و حملهی عصبیه. همین که دارم حرف میزنم معجزهست.
ابروهاش جمع میشه. دستمو ول میکنه و دستم همینطور میافته پایین.
«ببخشید… نباید میگفتم.» نفسنفس میزنم.
این مشکل منه. تریـنا هم گفته بود خودِ واقعیم نباشم. آدمای نرمال الآن جیغ میزنن یا فرار میکنن، ولی مغز من وسط قتلعام، میره سراغ احمقانهترین جملهی ممکن!
چند قدم عقب میره. با اخم نگام میکنه، انگار قاتل اینجا منم. بعد پشتش رو میکنه. مشتهاش گره، شونههاش بالا پایین میره نکنه اونم داره وحشتزدگی میگیره؟
یک قدم سمتش برمیدارم و فرش خونی زیر پام صدای لجلج میده.
سرش نیمچرخ میخوره:
«نیا.» صداش مثل شلاق بهم میخوره. یخ میزنم.
همینجا یادم میافته وسط خیره شدن به قیافهاش و گم شدن تو خرابکاری خودم… این مرد یه قاتله. و من گیر افتادم تو اتاقش.
نگام دنبال سلاح میچرخه. هیچی نیست. فقط چکش، ارهبرقی، دریل… همشون سمت دیگهی اتاقن و برای رسیدن بهش باید از کنار خودش رد بشم.
تنها راه؟ فرار.
دیگه فکر نمیکنم. میچرخم و میدوم. تا دم در ورودی میرسم. مزهی آزادی رو روی زبونم حس میکنم… ولی تبدیل به زهر میشه وقتی دستم نزدیکه از جا کنده بشه.
میچرخونتم و اونقدر محکم میکوبهم به دیوار که ستاره میبینم. وقتی واضح میشه، همون صورت زیبا، حالا مثل گرگ گرسنه بالای سرمه.
بدنشو میفشاره بهم.
«فرار کردی.» با دندونقروچه میغره.
خب فکر میکرد چی کار باید میکردم؟ داره صحنهی فیلم اره رو اونپشت اجرا میکنه، من وایسم قسمت آخر رو نگاه کنم؟ عمراً.
«منو نکش، خواهش میکنم…» التماس میکنم.
نمیدونم گریگ چی کار کرده باهاش، ولی من نمیخوام مثل اون بشم.
«فرار کردی.» دوباره میگه.
«واضحه که فرار کردم! نمیخوام بمیرم.» با نفسبریده میگم.
چشمهای روشنش باریک میشه. اینقدر میلرزم که دندونهام به هم میخوره.
«من انتخابی ندارم.»
«همیشه انتخاب داری.» حرفهای چرتوپرت همون مشاور ترکاعتیادم از دهنم میپره بیرون.
«نه… ندارم.» انقدر آروم میگه که باور میکنم واقعا فکر میکنه باید منو بکشه.
پیشونیشو میچسبونه به پیشونی من. بعد دست زمختش میره دور گردنم.
اول آروم… بعد فشار میده بالا. سخته نفس بکشم. از بیرون انگار یه بغل عاشقانهست: پیشونی به پیشونی، صورت ها نزدیک…
اینطوری قراره تموم بشه؟ کاش میتونستم بگم دلم واسه کسی تنگ میشه، ولی نه.
مامانم که فقط نفس راحت میکشه. مثل وقتی بابام مُرد گریه نمیکنه. رینا هم مرگ منو میشلسبونه به خودش که مظلومنمایی کنه. تنها کسی که واقعاً ناراحت میشه، تریـناست.
با اینکه میدونم فایده نداره، ناخودآگاه سعی میکنم دستشو از گردنم دور کنم ولی تکون نمیخوره. خیلی قویه.
نفسم بند اومده… چشماش باز میشن، قفل میشن روی من.
نمیدونم کمبود اکسیژن یا توهمه، ولی انگار غم تو نگاهش میرقصه.
لکههای سیاه میان تو دیدم.
چشمهامو میبندم… کاش سریع تموم بشه.
***
مجموعه کلیسا ⚖️
جلد اول هاوک 🔥〰️ رایگان
جلد دوم دوقلوها 🌱〰️ قیمت 80 هزارتومن
جلد سوم پریست🦋 〰️ قیمت 80 هزارتومن
جلد چهارم بیست ¹ 🪁〰️ قیمت 80 هزارتومن
جلد پنجم بیست ² 🩸〰️ قیمت 80 هزارتومن
برای خرید این مجموعه به آیدی زیر پیام بدید:🦋
@Niyalla
Post #3255
458
- ❤ 25