#پارت_۹
#بیست
#جلدچهارممجموعهکلیسا
فصل دو
اوضاع خراب شد
سامر
برای چندمین بار لبهی دامن تریـنا رو میکشم پایین. فقط خدا میدونه با این لباسی که تنمه چه شکلی شدم.
سالها بدرفتاری، منو لاغرتر از چیزی کرده که برای قدم لازمه. نه باسن درستوحسابی دارم نه رون، که این لباس چرم مشکی چسبون رو بکشه.
هی بالا میره. بیخوابی هم چشمهامو پفکرده و قرمز کرده. پوستم زرد و بیجون شده.
تریـنا هرچی جادو بلده روی این کلاهگیس خرج کرد، ولی هنوز مثل اوناییه که از فروشگاه شبهالووین میگیری. لازم نبود تو آینه نگاه کنم، خودم حس میکردم یه فاجعهی کامل بهنظر میام.
بند شورت تنگی که مجبورم کرد بپوشم رو هی میکشم، شاید حس نخدندون توی کونم کمتر بشه. کمکم حس میکنم حملهی عصبی داره میاد، همونجا جلوی در گریگوری.
رمز درو بلدم. تریـنا قبل رفتن همهچی رو گفت. باید خودم وارد بشم، برم ته راهرو، آخرین اتاق سمت راست.
آقای گریگوری باید لخت، دهن بسته، و درازکش منتظر من باشه تا ببندمش… همین. فقط باید برم داخل.
ولی پام قفل شده، همونطور که به شمارههای نقرهای روی در پنتهاش خیره شدم.
«بجنب سامر، میتونی. مگه اولین بارته سکس داری؟» زیر لب توی راهروی خالی میگم.
یه نفس عمیق میکشم، دستهامو تکون میدم، رمز پنجرقمی رو میزنم، چراغ سبز که شد درو باز میکنم. نمیدونم انتظار چی داشتم، ولی قطعاً این نبود.
ورودی میرسه به یه نشیمن سبک فرانسویِ روستایی. همهچی سفیدِ کهنهنما، با مبلهای بژ. انگار از وسط مجلهی زندگی جنوبی کشیده باشنش بیرون. زیادی عادیه.
طبق گفتهی تریـنا راهرو رو میرم. هر قدمی که برمیدارم، قلبم تندتر میزنه. جلوی آخرین اتاق سمت راست میایستم. از اینجا که برم تو، دیگه برگشتی نیست.
ببین… برای یه نشئگی بعدی، کارهای گهی کردم. کارهایی که افتخار نمیکنم.
ولی این یکی خطیه که هیچوقت رد نکردم. اما این آخرین شانس منه که خودمو نجات بدم. راه دیگهای ندارم. انگار عمر این گربه تموم شده.
چشمهامو میبندم، یه دم عمیق میکشم، درو هل میدم و تا جایی که میشه داخل میرم.
«میتونی…» آخرین روحیهدادن به خودمه، بعد چشمهامو باز میکنم.
انتظار داشتم یه مرد میانسال لخت جلو روم باشه. اما… این چیزی نیست که پیدا میکنم.
جهنم خالص روبهروم ایستاده.
میلرزم، دیدم تار میشه، نفسم تنگ. الآن بدترین زمان ممکنه برای وحشتزدگی، ولی دیگه دیر شده. چشمهامو محکم میبندم و سعی میکنم کنترل کنم. ولی خاطرههام میزنن بالا، سوارم میشن.
تو ذهنم دوباره برمیگردم به اتاق بچگیم… همون دیوارِ خونآلود.
Post #3253
357
- ❤ 19