#پارت_۱۰
#بیست
#جلدچهارممجموعهکلیسا
صحنهی اینجا فرق داره. اون غولپیکرِ پوستبرنزه و چشمسبز نعنایی که روبهرومه تو خوابهام نیست.
ولی خون همهجا هست… دیوار، تخت، حتی فرش زیر پام. تو خوابهام فقط رو دیواره.
اینجا درد هم ندارم… ولی خوابهام؟ پر از دردن.
دستم میره سمت شونهم، همونجایی که درد قدیمی دوباره بیدار میشه. قلبم محکمتر میکوبه؛ هیچجوری انگار هوا بالا نمیاد.
چشمهام رو که باز میکنم، غول طلاییرنگ درست جلوی منه. قدش اونقدر بلنده که سینهاش تا فرق سرم میرسه.
اخمش میگه خوشحال نیست منو ببینه. حق هم داره بالاخره من وسط قتلوحشیانهی یکی پیداش شدم.
باید فرار کنم. مغزم داد میزنه فرار کن، ولی پام به فرش خونی چسبیده. وحشتزدگی نمیذاره فکر کنم.
با اینکه معلومه خطرناک و یه قاتله، بازم توی اون چشمهای سبز کمرنگش نگاه میکنم انگار طناب نجاتم باشن. هرچی باشه، از خاطرههای من بهتره.
«لطفاً…» نمیدونم دقیقاً چی میخوام.
الان اگه یه خط کوک داشتم… حتی هروئین هم که نمیزنم، ولی همینجا قبولش میکردم.
«نفس بکش.» صدای زمختش میپیچه.
چشمهاشو تو چشمهام قفل کرده. یاد اون روزی میافتم که تو دوازدهسالگی رفتیم باغوحش، مربی گفت تو چشمهای گوریل نر نگاه نکنید… نمیدونم چرا الآن یادش افتادم.
مغزم میگه نگاهتو بردار، ولی نمیتونم.
دستمو میگیره و میذاره رو سینهی خودش. قلبش محکم و آروم میزنه؛ برعکس قلب من که داره از سینهم میزنه بیرون.
«تمرکز کن رو من.» وقتی چشمهام دوباره میافتن، اینو میگه.
به صورتش زل میزنم. تا حالا همچین موجود خوشگلی ندیده بودم. انگار واقعی نیست.
صورت کشیده، چشمهای بادامی سنگین، سبز نعنایی… انقدر زیبا که مورمورم میکنه. بینی یونانی، لبهای برجسته… زیر لب پایینیش یه خط بخیهمانند کمرنگه.
Post #3254
371
- ❤ 22