#پارت_۱۶۵
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
مجبور شدم یه شب تو بیمارستان بمونم. برای شام نون گوشت داشتن. هیچوقت یادم نمیره. اون آشغال حالمو بهم میزد."
این دفعه که سرمو بالا گرفتم، دیگه تاب نمیخورد. هنوزم از پنجره چشم برنداشته بود، ولی حالا میدونستم داره گوش میده.
"فردا که برگشتم، برات یواشکی یه همبرگر و سیبزمینی میارم. البته باید از پرستاره قایمش کنی."
"شما اینجا چی کار میکنید؟"
برگشتم سمت صدای اون زن با لهجه انگلیسی. یه زن خوشگل دم در ایستاده بود. چشمای آبی درشت و درخشانی داشت و موهاش بلوند توتفرنگی بود.
برگشتم دیدم میلو دوباره داره تاب میخوره.
"فقط اومدم به یه بیمار سر بزنم. کشیش بیمارستانم."
بلند شدم و کت و شلوارمو مرتب کردم.
زنه اصلاً بهم محل نداد. اومد تو اتاق، چشم از بچه برنداشت.
"میلو، حالت خوبه؟ این آقا اذیتت نمیکنه؟"
برای اولین بار، میلو از پنجره روشو برگردوند و نگام کرد. با اینکه جذابترین چشمای آبی یخیای رو داشت که تا حالا دیدم، ولی ته چشماش یه عالمه غم بود که حسابی حال آدمو میگرفت.
سرشو اینقدر نامحسوس تکون داد که اگه حواست نبود، اصلاً متوجه نمیشدی، بعد دوباره برگشت سمت پنجره.
"میتونم یه لحظه بیرون ببینمتون؟" گفت و بعد چرخید و از اتاق رفت بیرون، معلوم بود که انتظار داره دنبالش برم.
یه بار دیگه به بچه نگاه کردم، بعدم دنبال زن راه افتادم بیرون. همین که پامو گذاشتم تو راهرو، شروع کرد به حرف زدن.
"بهش چی گفتی؟"
"هیچی. فقط حرف زدم."
سرشو تکون داد.
"از وقتی میلو رو آوردن اینجا، این بیشترین ارتباطی بوده که باهاش داشتم. واقعاً باهات چشم تو چشم شد،" با خوشحالی گفت.
"چه اتفاقی براش افتاده؟" دیگه حسابی کنجکاو شده بودم.
آهی کشید.
"اجازه ندارم اینو بهتون بگم."
رفت، منو تنها گذاشت تو راهرو. مهم نیست که بهم نمیگه. من خودم راههای خودمو برای فهمیدن دارم.
*میلو همون منی خودمونه داره داستان پیوستنش به کلیسا رو تعریف میکنه
***
Post #3207
188
- ❤ 20