#پارت_۱۶۴
#پریست
#جلدسوممجموعهکلیسا
یه لبخند عشوه گرونه زد و اومد سمتم.
"اون کیه؟" پرسیدم، دستم رفت سمت اون پسر کوچیکه که کلاً حواس منو پرت کرده بود.
نگاهمو دنبال کرد سمت اتاق. قیافهاش در هم رفت و برگشت سمتم.
"اون میلو بکته. حدود دو روز پیش آوردنش اینجا. بلایی که سر خانوادهاش اومده فاجعه است."
"چرا این همه نگهبان داره؟" پرسیدم.
یه نگاه به مردا جلوی در انداخت، بعدم برگشت سمتم، یه قدم اومد جلوتر.
"فکر میکنن تو خطره."
تلفن تو ایستگاه پرستاری زنگ خورد و سوزان دوید رفت جواب بده.باید میرفتم، ولی یه چیزی تو وجود این میلو، منو کشونده بود سمتش.
راه افتادم سمت اتاق و جلوی در وایستادم.
"میتونیم کمکتون کنیم؟" یکی از پلیسا گفت، دستش رو اسلحه بود.
لبخندی زدم. "من کشیش بیمارستانم. اومدم میلو کوچولو رو ببینم."
پلیس یه نگاه به اون یکی انداخت، بعدم رفت کنار تا من برم تو.
مستقیم نرفتم تو، با مشتم یه ضربه زدم به چهارچوب در و منتظر موندم تا بهم محل بده. اصلاً رومو نگاه نکرد. رفتم تو و یه نگاهی اطراف انداختم.
اینجا نه بادکنکی بود نه کارتی، مثل اتاق اون دروغگو. نه پرستاری، نه مددکار اجتماعی با لبخندهای از خود راضی. فقط یه اتاق خالی بود با دیوارهای سفید و دستگاههای بیمارستان.
روی صندلی خالی کنار پنجره نشستم. هر چی سر و صدا کردم، بچه اصلاً از پنجره چشم برنداشت.
"غذای اینجا افتضاحه،" گفتم و سکوتو شکستم. جز یه مکث کوتاه تو تاب خوردنش، اصلاً متوجه حضور من نشد.
"فکر کنم اگه قرار بود دو روز اینجا غذا بخورم، منم خودمو گشنه نگه میداشتم. یا حداقل یواشکی میرفتم سراغ دستگاه وندینگ*."
*به دستگاهی که محصولات رو بدون حضور فروشنده میفروشه به صورت خودکاره احتمالا توی فیلم ها دیدید کارت میکشید چیزی رو که میخواید وارد میکنید بعد خوراکی رو میده بیرون
خم شدم و اون کارتن کوچیک آبسیب رو از تو سینیاش برداشتم. در آلومینیومیشو کندم و یه قلپ خوردم.
"وقتی هفت سالم بود، میخواستم جلوی چند تا دختر بزرگتر با دوچرخهام خودی نشون بدم، سرم خورد به جایی و ضربه مغزی شدم."
همینطور که با ظرف میوه روی سینیش ور میرفتم، ادامه دادم.
Post #3206
260
- ❤ 19