TGViewer
ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨ ترجمه رمان بدون‌سانسور 🔞✨ @world_translater · 5.75K subscribers
Post #3205 290
#پارت_۱۶۳
#پریست
#جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا


فصل ۱
بیمارستان
پریست

"وقتی بیدار شدم، صدای شلوغی از پایین می‌اومد. رفتم پایین دیدم پدر و مادرم رو قبلاً کشتن. اون مرده گندهه بهم حمله کرد.باهاش درگیر شدم. نمی‌دونم چی شد، ولی می‌دونستم اگه با تمام جونم نجنگم، می‌میرم. "

بچه سرشو پایین انداخت و زد زیر گریه.

یه نگاهی به پرستار و مددکار اجتماعی انداختم. جفتشون با اشک شوق تو چشماشون به بچه خیره شده بودن. این بچه داره از بیخ دروغ می‌گه!

رسانه‌ها و پلیس همه باور کرده بودن که این پسر نه‌ساله تونسته بعد از اینکه پدر و مادرشو بی‌رحمانه کشته بودن، از پس دو تا مهاجم مرد گنده بربیاد.

ببین، من کاری ندارم که یه بچه می‌تونه حال یه آدم گنده رو بگیره یا نه، ولی این یکی تابلوئه که داره دروغ می‌گه.

هنوز یه ذره هم از مرگ پدر و مادرش ناراحتی واقعی نشون نداده. دروغگوی ماهریه. من که نمی‌گم کلیسا نمی‌تونه از این استعداد استفاده کنه.

ولی خب، یه عوضی کوچولوی از خود راضی هم هست. دلم می‌گه این بچه رو همین‌جا ولش کنم. بلند شدم و شلوارمو تکوندم.

گفتم. "ممنون که وقت گذاشتید."

"صبر کن!" بچه گفت و بازومو گرفت. به دستش نگاه کردم، بعد دوباره به خودش. خودش فهمید و ولم کرد. "در مورد یه مدرسه خاصی حرف زدید؟"

"خبرت می‌کنم."

چرخیدم و از اتاق بیمارستان زدم بیرون. این سفرم خراب شد. اولین سالیه که پریستم و اصلاً اوضاع خوب پیش نمیره.

از بین بیست نفری که پیدا کرده بودم، فقط دو تا رو انتخاب کردم. البته اگه ست رو هم حساب کنی، سه تا.

هنوز باید برم سراغ اون بچه کوره، ولی نمی‌دونم اون دیگه چی از آب درمیاد.

می‌دونم بیشتر پریست‌ها مثل من سخت‌گیر نیستن. لعنتی، داداش خودمم اون قاتل کوچولو رو قبول می‌کرد، ولی من دنبال یه چیز دیگه‌ام. راه افتادم توی راهرو به سمت آسانسورها.

"میلو، باید غذا بخوری. وگرنه می‌میری. تمام." با شنیدن صدای تودماغی، وایستادم.

جلوی در یکی از اتاق‌های بیمارستان، دو تا پلیس ایستاده بودن. تو اتاق هم یه بچه کوچولو با موهای بلند و فرفری روی لبه پنجره نشسته بود، زانوهای استخوونیشو چسبونده بود به سینه‌اش و هی تاب می‌خورد.

پرستار درشت هیکل و سبزه‌رو، یه سینی غذا رو گذاشت جلوش.

"وقتی دکتر بهت لوله وصل کنه یا شروع کنه با دست بهت غذا بده، دیگه از من انتظار دل‌سوزی نداشته باش."

برگشت و با عصبانیت رفت بیرون. اما همین که به در رسید، وایستاد و از بالای شونه‌اش نگاهی به بچه انداخت. وقتی دوباره برگشت، چشماش پر از اشک بود و از اتاق رفت بیرون.

"سلام، پدر."

یکی از پرستارهایی که روز اولم دیده بودمش، صدام زد. بهش گفته بودم کشیشم.

"سلام سوزان." گفتم و اسمش یادم اومد. "یه سوال بپرسم؟"
  • ❤ 16
More from @world_translater
  1. Oct 10, 2026خدایاااا🥹❤️ چقدر کوچولو بودنشون نااازه🥲🔥
  2. Oct 10, 2026#پارت_۱۶۸ #پریست #جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا سخت بود باور کنم کسی صبح بیدار بشه و تصمیم بگیره کل…
  3. Oct 10, 2026#پارت_۱۶۷ #پریست #جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا پلیس برای یه لحظه شوکه شد، بعد به خودش اومد. تو اون…
  4. Oct 10, 2026#پارت_۱۶۶ #پریست #جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا فصل ۲ پاسگاه پلیس پریست "زل، از زیر صندلی بیا بیرون.…
  5. Oct 10, 2026#پارت_۱۶۵ #پریست #جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا مجبور شدم یه شب تو بیمارستان بمونم. برای شام نون گوش…
  6. Oct 10, 2026#پارت_۱۶۴ #پریست #جلدسوم‌مجموعه‌کلیسا یه لبخند عشوه گرونه زد و اومد سمتم. "اون کیه؟" پرسید…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →