زندگی پستی و بلندی زیاد دارد. پشتِ تپههای کوچکِ نزدیکش، درههای عمیقی هست که از عمق و ترسناکیاش انگشت به دهن میمانی. از ماندن در باغهای سبز و پرگلش و نشستن برای شنیدن آواز گنجشکهای آن سیر نمیشوی که سرما و یخبندان زمستانش از راه میرسد. از همه بپرس، حتی از آنها که دیگر آخر مسیر دنیا نشستهاند، هیچ حالتی در دنیا همیشگی نیست و چرخ آن مدام در چرخش است. خوشیاش نافرجام که بهایی برای دلخوشی نیست و سوز سختیهایش گذرا که نباید به پایش بسوزی. تو برای عبور از این مسیر نیازمند نوری. نوری گرم در قلبت. نوری که جدا از روشنایی، نیروبخش باشد و مطمئن. بیاموزدت که قدم برداشتن روی برف با سبزه یکی نیست و رفتن به کوهستان نیرو میخواهد و گذر از آب مهارت. زیبایی این نقشه در آن است که بالای آن نوشته در این راه صبور و شاکر که باشی بسلامت میگذری و آخر راه جایست که از خوشی انگشت به دهن بمانی.
ذکر تو نوریست که بر ظلمتکدهی قلبم میتابد. گشایش و تبسمیست که همچون نسیمی صبحگاهی پاک و سبکبال بر گلهای غمگین درونم میوزد. نام تو همچون نقش شبنم، زندگیبخش است بر برگهای غبارآلود. دست آشناییست برای کودکی گمشده در غروبی بارانی. آشیانهای امن است برای کبوترهای غریب... باران است برای کویری منتظر... و چه نیکوست یاد توی غنی برای منِبی نوای در این آشوب...
آیا این اتفاقیست که هر بار دلم بگیرد و صدایت کنم موذنی که صدایش اللهاکبر را در قلب و جانم زنده میکند اذان میگوید؟ نه، میدانم دلداریی از جانب توست... الحمدلله 🤍
غریبه است. آنقدر غریبه که من حتی نامش را هم نمیدانم ولی انگار هزاران سال است که میشناسمش؛ از قدیم.. هر جمعهای که به این روستا میآیم در اول صف هنوز که مسجد خالیست در گوشهی راست آن نشسته است. ساعتی که بماند به نماز ظهر بلندگو را روشن میکند. دستان لرزانش را از تلویزیون مسجد زنان میبینم که بالا میبرد. صدایی که محبت واقعی، را از تک تک واژههای سادهای که آن را به عشق پیامبر بیان میکند میتوان حس کرد؛ خصوصا آن جانی که از عمق جانش برمیخیزد و آخر نام ایشان میچسپاند. آخرین نفر از مسجد بیرون میرود، قدمهای آرام و زانوهای خستهاش بارِ آن پشت خمیده را میکشد و با هر قدمی که یک یاالله با آن همراه است کوچههای روستا را به سمت خانه طی میکند.
میدانی، پیری میآید. کمرِ خم، زانوهای خسته، صدای لرزان و چشمان کمسو و تنهایی...ولی آشنایی با بالا رفتن سن، دل آدم را ترک نمیکند. چه کسی میتواند قلبی که با خدا و پیامبرش آشناست را غریبه کند؟! شاید بپرسی فایدهاش در چیست؟! آشنایی از پیری و مرگ نجاتت نمیدهد ولی عاقبت بخیرت میکند. به خودت میآیی و میبینی دل و جسمت وابسته مسجد و یاد خداست؛ همان شاهراه خوشبختی. و این پایان نیکوست؛ راه روشن را بیابی و دیگران را هم دعوت کنی، حتی با پشت خمیده و صدای لرزان.
حضور پروردگارت را حس میکنی؟! اویی که هر سخنت را قبل گفتن میشنود. و هر فعلت را قبل انجامشدن میبیند. او مسیر قدمهایت را نرفته میداند و رویاهای نزیستهات را میسنجد. اویی که از بغضهای قلبت پیش از تَرکردن چشمانت باخبر است. و از تمام گفته و نگفتههای درونت آگاه است... همان رنجی که میکشی فریادی که پشت سکوتهایت حبس کردهای... تمام تو را ... او را در هر ثانیهی عمرت جستوجو کن، خدایی بودن لذتبخش است.
دلگیر این ثانیهها نباش. این تاریکی همیشگی نیست، دوباره آبینگی آسمان پیدا میشود. تو جلوی ایوان پر از گلهای دلربا و رنگین میایستی و پرستوهای مستِ پرواز را تماشا میکنی که در آخرین پرتوهای غروب گم میشوند. روزی که چشمهایت از خنده برق میزنند.
ظرافت قرآن در به تصویر کشیدنِ اتفاقات، بیبدیل است، همچنین نکته سنجیاش در بازگو کردن تجربهها برای قلبِ متذکر. یکی از صحنههای که همیشه من را عمیق به فکر میبرد؛ لحظهی به دنیا آمدن عیسی علیهالسلام است. مریم علیهالسلام همان زنی که قرآن او را از قانتین؛ یعنی فرمانبرداری همیشگی میخواند در آن تنگا که قرار میگرد، سخنی جگرسوز و دور از شخصیت همیشگیاش را به زبان میآورد:
أَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَىٰ جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا وَكُنتُ نَسْيًا مَّنسِيًّا آن گاه درد زايمان او را به پناه تنه [درخت ] خرما كشاند. گفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم و فراموش شدهاز ياد رفته. آدمی به این فکر میکند مریم عابده مگر در آن ثانیهها یعنی یکجاشدن رنج و درد طاقتفرسای زایمان در تنهایی با حزن روبروشدن با مردم حالش چگونه بوده که همچین آرزویی میکند و نهایت عجز یک انسان را به تصویر میکشد نه تنها مرگ، فراموش شدن را هم تمنا میکند.
اما ادامه آیات بعد از این حال مریم، قابل تأملتر است؛ آنجایی که پروردگار بدون سرزنش مریم او را دلداری میدهد و میخواهد ذهن او را از این خیالات دردآور با یادآوری نعمتهای اطرافش دور کند. نَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا. آن گاه از فرودستش ندایش داد که اندوهگین مباش.پروردگارت زیر پایت چشمه ی آبی پدید آورده.
هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا و تنه ی خرما را به سوی خودت تکان بده تا برایت خرمای تازه بریزد.
بعد از خواندن این آیات از سورهی مریم همیشه با خودم میگویم انسان هرچقدر هم به خداوند نزدیک باشد باز لحظههای ناامیدی در زندگی سراغش میآید و اینکه در این مواقع پروردگار ما را درس میدهد که چگونه حزن را از قلبها دور کنیم با همدردی نه با سرزنش حتی اگر کلامی دور از حق گفته باشد که گاهی ضربهی اندوه، عمارت وجود را بد ویران میکند...
عزیز من قلبت امانت باارزشیست مبادا با چشم بد داشتن به دیگری آن را برای خودت کلبهالحزان کنی. نعمتها در خود حامل ابتلان؛ پس هر آنچه در ظاهر میبینی را سنجشی برای خوشبختی باطنی دیگری ندان. هر صبح و شام با خودت از نو تکرار کن هر چه دارند و داریم از جانب خداوند است و به هر کس که بخواهد میبخشد (اللهم ما أمسى بي من نعمة أو بأحد من خلقك فمنك وحدك ...).
حسادت درونت را بُکش شاید این همان هالهی سیاهیست که مانع ورود نعمتها به زندگیت شده و از همه مهمتر عامل ناآرامی درونت.
سوز سرما که کم میشود و آفتاب زورش میرسد که گرمابخش زمین باشد، غروبها به پشتبام میآیم. راستش بلندیاش را دوستدارم؛ چون میتوانم تا چشمم کار میکند پهنهی آبی آسمان را ببینم که بلندی کوههای اطراف آن را چاک میزند. صدای گنجشک و کبوترها با خنکی نسیم گره میخورد و وجودم را نوازش میدهند. یاکریمها دو به دو روی داربستهای بلند با ناز و حجبی عجیب، زیر آخرین تقلای پرتوهای آفتاب مینشینند و من تمام این صحنهها را هر روز با شوق تماشا میکنم.
همیشه رو به غروب میایستم و در چشمانش که دارند بسته میشود زل میزنم، خورشید برایم تجلی قدرت پروردگار است. هر روز در وداع با غروب من سلامش از این قاب را به یاد میآورم سلامی که در خود به معنای خداحافظی و اتمام است، همان بستهشدنِ دروازهی یک روز از عمر که با همهی ثانیههایش از دست من و ما میروند.