سوز سرما که کم میشود و آفتاب زورش میرسد که گرمابخش زمین باشد، غروبها به پشتبام میآیم.
راستش بلندیاش را دوستدارم؛ چون میتوانم تا چشمم کار میکند پهنهی آبی آسمان را ببینم که بلندی کوههای اطراف آن را چاک میزند.
صدای گنجشک و کبوترها با خنکی نسیم گره میخورد و وجودم را نوازش میدهند.
یاکریمها دو به دو روی داربستهای بلند با ناز و حجبی عجیب، زیر آخرین تقلای پرتوهای آفتاب مینشینند و من تمام این صحنهها را هر روز با شوق تماشا میکنم.
همیشه رو به غروب میایستم و در چشمانش که دارند بسته میشود زل میزنم، خورشید برایم تجلی قدرت پروردگار است.
هر روز در وداع با غروب من سلامش از این قاب را به یاد میآورم سلامی که در خود به معنای خداحافظی و اتمام است، همان بستهشدنِ دروازهی یک روز از عمر که با همهی ثانیههایش از دست من و ما میروند.
#روزنوشت
Post #1869
1.49K