پروردگار مهربانم... ای خداوندی که نگفته مرا میشنوی قلبم با ترسهای بیامانش امانتت آسودگیی که از حب بیبدیل تو سرچشمه بگیرد را همچون نوری روشن بر دالانهای تاریکش بپاشان. چنان توکلی به من ببخش که به غیر تو رو نکنم که به دیگری پناه بردن، خود ویرانیست. قدمهای سستم را قوت ببخش و عملهای کوچکم را نیتی بزرگ بپوشان و اخلاص را زینتش کن تا شاید در قاموس اجابت، پذیرفته شوند. دنیا با آن نگاه و دعوت فریبایش را در دلم عزیز نکن که رهایی از این باتلاق رنگین بزرگ برای من کوچک سخت است، مرا رسم رهگذری بیاموز. یاربی به من ازجانب خود نور بصیرتی ببخش تا در این تاریکیها گم نشوم و کجیِ بیراههها را ببینم، قبل از آنکه من را به وادی سرگشتگی بکشانند و طعم تلخ سقوط را بچشم. ای پروردگار هادی هر آنچه من را به سوی تو رهنمود میکند نزدیک کن و چون آمدم من را به خودم باز نگردان که آنجا مقصد خوشبختیست. آمین...
و او در تاریکی دل شب، کنار سجادهی پهن شدهی گوشهی اتاق، که رگهی نورِ کمجان کوچه از شیشهی مات پنجره بر آن میتابید مینشست. دستانش را که لرز و سردی در آن رسوخ کردهبود بالا میبرد. قفل سکوت ناگفتههایش شکسته و بدون ترس و قضاوت اشکهایش بر آن بالین امن میچکید. او هر شب بیصدا به دیدار میآمد. چه خوشبخت بود اویی که سجادهاش از آسمان میدرخشید وقتی که همهجا را تاریکی گرفته بود. او گمنام زمین و محبوب آسمان بود؛ همان خوشبختی واقعی...
همنشینی با افراد مسن شیرینِ سخن که سردوگرم روزگار، چشیدهاند برایم بسیار لذتبخش است. مادربزرگهایم گره بقچه تجربیات خود را به وقتش کاربلدانه وا میکنند و منی که مشتاق شنیدنم. چند روز پیش که دور هم جمع بودیم و حرف از اوضاع نامناسب زندگی یکی از زنهای فامیل به میان آمد، نکات قابل تاملی را ذکر کردند. مادربزرگ پدریم زنی آرام و باوقار است. او میگفت: یکیبهدو کردن با مرد حرمتها را میشکند. مقایسهکردنش با دیگران و طعنهزدن سبب میشود زخمزمانش نیشت بزند. زنِ وراج مرد را خسته میکند و متانت، زن را در نگاه مرد بزرگ میکند. من همیشه از بچگی تاثیر این سکوتهای بجا را در زندگی او دیدهام.
مادربزرگ مادریم اما اینگونه نصیحت میکند که زن باید خوشخُلق باشد و در نهایت محبت و عشق با همسرش تا کند که روتلخی مرد را دور میکند. در خدمتکردن مطیع باشد و قبل آمدن مردش خانه را آبوجارو کند و زیر غذایش را خاموش کردهباشد و با چای تازهدم به پیشوازش برود. میگوید زن زورِ اضافه میزند هر چه باشد مرد در خانه قدرتمندتر است کاری نکن خوردت کند که بر این کار تواناست. این قدرت را نباید سبب کام تلخی خانهات کنی به آن پروبال بده و خودت در جوار آن آسوده باش و خانمی کن.
این حرفها همیشه شایستهی یادآوریست خصوصاً برای نسل بیصبرِ فراموشکار امروز.
و میگفت: دیدن حال درخت توت حیاط برایم تداعی بهشتِ بعد دنیاست. دیروز سرما و سختی با یخزدهگی شاخههایش و امروز، شکوفهپوش است و نسیم بر پروبالش دست میکشد. همان آسودگیِ بعد رنج.
هر چند وقت باری پدر نزدیک غروب پیشنهاد میدهد با هم به قبرستان روستا برویم و من همیشه به گرمی استقبال میکنم. به محض رسیدن سکوتی عجیب بر لبانم دوخته میشود آنجا برایم چیزی شبیه خلأ است که من انگار از خودم دور میشوم. پدر شمرده شمرده برایم حرف میزند. قبرها را معرفی میکند خصوصا قدیمیها را. دیروز گفت: ورده دشت و کوههای اطراف را ببین این مردانی که امروز بیصدا و بیخبر شدهاند وجب به وجب این اطراف را برای دنیا پیمودهاند و امروز هیچ خبری از این حوالی ندارد چه پر رمز و راز است مرگ و بی جواب فقط به پدر گوش میدهم.
با برادرزادهی کوچکم کنار قبر پدربزرگ نشستیم و با دقت به دعاهای من گوش میداد. آنجا که گفتم یارب زیر این قبر گلستانی از باغهای بهشت باشد گفت: خوشبحال پدر بزرگ نگاه اینجا چه سرسبز است. حرفش شبیه پتکی بر وجودم فرود آمد... عزیزِ عمه کاش بدانی سرسبزی زمینِ دنیا و سرسبزی آخرت چقدر فرق دارند. در اینجا تو بذر خوشی و شادی میکاری و تازه بعد از مرگ چشمت به سرزمینت میافتد. و خوشبحال آنی که قبل رفتن بذرهایش را کاشته و الان در سایهساری امن، میان آن همه سرسبزی قدم میزند.
در سلام اولین روزهای بهار و دیدن رخ تازهترین شکوفه گیلاس به پیشواز پرستوهای مهاجر میآیم آمدنم یکی شد باجاریشدنِ آخرین دانهی برف برصورت سبزهی نورسیده آنجا همان نقطه تلاقی مرگ و حیات است کمی بعد باران هم برای بدرقه دوست قدیمیش میآید و من و آفتاب به تماشای این بوم زندگی نشستهایم...
امروز همه از خستگی و دست شوم ناامیدیها بر دامان آرزوهایشان حرف زدند. تاجایی که گاهی از ترسِ خیالیِ دوری و سختی، به مقصد نرسیده، باز میگردند. دوستِ من به قدمی که بهسوی خدا برداشتهای دلت روشن باشد و با مداومت و سعی و تلاشی که چاشنی اخلاص و اراده آن را زیباتر کرده سایهی سیاه غفلت و ناامیدی را از روی نیتت بردار. نگران فرداها نباش کافیست تو نایستی و ادامه دهی حتی با پاهای خسته و وسوسههای ناامیدکننده. دلت را آرام بدار که او یاریگر است و یاری او برای در مسیران نزدیک است. شک نکن راه روشنتر میشود کافیست مراقب آن شوق شیرین قلبت باشی. مسیر که پیداست قدمبردار امروزت را پیش ببر نگران فردا نباش به قول آن دوست: «خودِ راه گویدت چگونه رفتن».
شب که آید با آن تاریکی اغواگرش ماه با سکوت دلبرانهاش به زمین چشم میدوزد و نسیمی که خنکی را برای جان تبدارش میآورد او به رسم هر شب، پشت پنجره به دیدار میآمد شب برای او وطن بود اویی که خسته از غربت روز آمده بود...