هر چند وقت باری پدر نزدیک غروب پیشنهاد میدهد با هم به قبرستان روستا برویم و من همیشه به گرمی استقبال میکنم.
به محض رسیدن سکوتی عجیب بر لبانم دوخته میشود آنجا برایم چیزی شبیه خلأ است که من انگار از خودم دور میشوم.
پدر شمرده شمرده برایم حرف میزند.
قبرها را معرفی میکند خصوصا قدیمیها را.
دیروز گفت: ورده دشت و کوههای اطراف را ببین این مردانی که امروز بیصدا و بیخبر شدهاند وجب به وجب این اطراف را برای دنیا پیمودهاند و امروز هیچ خبری از این حوالی ندارد چه پر رمز و راز است مرگ و بی جواب فقط به پدر گوش میدهم.
با برادرزادهی کوچکم کنار قبر پدربزرگ نشستیم و با دقت به دعاهای من گوش میداد. آنجا که گفتم یارب زیر این قبر گلستانی از باغهای بهشت باشد گفت: خوشبحال پدر بزرگ نگاه اینجا چه سرسبز است.
حرفش شبیه پتکی بر وجودم فرود آمد...
عزیزِ عمه کاش بدانی سرسبزی زمینِ دنیا و سرسبزی آخرت چقدر فرق دارند. در اینجا تو بذر خوشی و شادی میکاری و تازه بعد از مرگ چشمت به سرزمینت میافتد. و خوشبحال آنی که قبل رفتن بذرهایش را کاشته و الان در سایهساری امن، میان آن همه سرسبزی قدم میزند.
#روزنوشت
Post #1854
1.57K
وردة حمراء🥀 Photo