و او در تاریکی دل شب، کنار سجادهی پهن شدهی گوشهی اتاق، که رگهی نورِ کمجان کوچه از شیشهی مات پنجره بر آن میتابید مینشست.
دستانش را که لرز و سردی در آن رسوخ کردهبود بالا میبرد.
قفل سکوت ناگفتههایش شکسته و بدون ترس و قضاوت اشکهایش بر آن بالین امن میچکید.
او هر شب بیصدا به دیدار میآمد.
چه خوشبخت بود اویی که سجادهاش از آسمان میدرخشید وقتی که همهجا را تاریکی گرفته بود.
او گمنام زمین و محبوب آسمان بود؛ همان خوشبختی واقعی...
ورده
Post #1865
1.38K