غریبه است. آنقدر غریبه که من حتی نامش را هم نمیدانم ولی انگار هزاران سال است که میشناسمش؛ از قدیم..
هر جمعهای که به این روستا میآیم در اول صف هنوز که مسجد خالیست در گوشهی راست آن نشسته است.
ساعتی که بماند به نماز ظهر بلندگو را روشن میکند. دستان لرزانش را از تلویزیون مسجد زنان میبینم که بالا میبرد. صدایی که محبت واقعی، را از تک تک واژههای سادهای که آن را به عشق پیامبر بیان میکند میتوان حس کرد؛ خصوصا آن جانی که از عمق جانش برمیخیزد و آخر نام ایشان میچسپاند.
آخرین نفر از مسجد بیرون میرود، قدمهای آرام و زانوهای خستهاش بارِ آن پشت خمیده را میکشد و با هر قدمی که یک یاالله با آن همراه است کوچههای روستا را به سمت خانه طی میکند.
میدانی، پیری میآید. کمرِ خم، زانوهای خسته، صدای لرزان و چشمان کمسو و تنهایی...ولی آشنایی با بالا رفتن سن، دل آدم را ترک نمیکند. چه کسی میتواند قلبی که با خدا و پیامبرش آشناست را غریبه کند؟!
شاید بپرسی فایدهاش در چیست؟! آشنایی از پیری و مرگ نجاتت نمیدهد ولی عاقبت بخیرت میکند. به خودت میآیی و میبینی دل و جسمت وابسته مسجد و یاد خداست؛ همان شاهراه خوشبختی.
و این پایان نیکوست؛ راه روشن را بیابی و دیگران را هم دعوت کنی، حتی با پشت خمیده و صدای لرزان.
#روزنوشت
Post #1885
1.43K
وردة حمراء🥀 Photo