آلودگیهای ذهنی حجم زیادی از انرژیِ آدمی را در طول روز صرف میکند. امروزه به لطف فضای مجازی آلودگی ذهنی ترافیک وار شده است. حواسپرتی و عدم تمرکز، فراموشیهای آنی، نبود انگیزه و هدفی صحیح در مسیر عملی شدن و صدها ضرر و زیان دیگر از اثرات مخرب مشغولیتهای نادرست ذهنی است که خصوصاً در قشر جوان به کرات بیشتر است. استفاده بدون هدف از فضای مجازی حافظه دیداری انسان را خسته و حتی در بعضی موارد باعث عدم اعتماد به نفس شخص میشود، آن هم با دیدن اعتماد به نفس کاذب بعضی دیگر.
رسانه امروز بخش عظیمی از زندگی ما را احاطه کرده، و از آنجایی که تحت سیطره قدرتهای نااهل عالمیست و هدف آنها حکومت کردن بر ذهن آدمها و گرفتن قدرت تعقلشان است؛ اگر هوشیارانه و بهجا استفاده نشود، خرد آدمی را به تاراج میبرد. آدمی که تعقل نکند بر احوال خود و آنچه در اطرافش در جریان است، به راحتی دچار تقلید کورکورانه و تبعیت از باطل میشود، همان برآورده شدنِ خواسته نااهلان که به کرسی نشاندن باطل بر باور و عقل جهان است.
برنامهریزی روزانه صحیح و استفاده درست از وقت و عمر خود خصوصاً با فیلترکردن فضای مجازی از آنچه به باور و زندگیمان تزریق میکند، ما را میتواند در زندگی کردنِ درست و سالم یاری دهد.
سخن در این وازه زیاد است و همین برای عاقل کافی باشد، اگر هوشیار نباشی بازی را باختی هم حال هم آینده را میدانی که چه میگویم ابدیت را به مانند خیلیها...
این فراغت دو نفره، بعد از شلوغیِ امروز عید دیدنی، زیرِ نورِ کم سوی سکو و البته خوردن گیلاسهای ترد و آبدار با چاشنی خاطرات پر از درس مادر بزرگ، عجیب میچسپد.
هوایی خنک که به تازگی از کوههای اطراف بر آمده از پنجره کوچک شمالی به داخل وزیدن میگیرد، گرما هیچ، قلب تبدارم را هم خنک میکند. سکوت در سکوت تنیده شده، و گاهی صدای جیرجیرک این رشته را پاره میکند.
تاریکی آبادی بیشتر به مهتاب مجال خودنمایی میدهد که دقیقا در موازات مناره مسجد که تصویر ماهی کوچک برا آن حک شده است دلربایی میکند.
برایم میگوید: از روزگاران دور خیلی دورتر آن روزها که خود دختری همسن من بوده، از سختیها، رنجها، صبوریکردنها... چرا اینقدر با نجابت حرف میزند؟!
این وسط چشمهایش هم کز شده؛ چراکه عادت دارد زود بخوابد که نکند استغفار سحر قضا شود. چرا میگویم قضا؟ چون انگار آن را بر خود فرض کرده است. میخوابد... و بعد چندی صدای نفسهای بلند که گاهی خروپف میشود بلند شده و در سکوت اتاق میپیچد. به صورت غرق در خوابش که در روسری سفید گل انداخته، نگاه میکنم، انگار این زیباترین صدایست که دوست دارم در این حال و هوا بشنوم. صدایی که پیام رسان زندگیست. این خروپفهایش برایم باارزش شده دقیق همان لحظه که آخرین نفسِ پدربزرگم را شنیدم؛ همانکه مهر خاموشی را بر قلبش زد.
بالایِ سکوی پنجره مینشینم چقدر دلتنگ این اتاق بودم آن هم به وقت شبش. برای منی که از نور و صدای زیاد بیزارم و این مدت آنقدر دیده و شنیدهام که کامل دلم را زده است، اینجا آرامش پاورچین پاورچین آمده و بر قلبم جا خوش میکند. چه خوب است اینجا ماندن و هر شب این سکوت را نفس کشیدن و با طلوعِ اولین بوسههای نور بر قلهکوه، هم نوا با پرندگان تسبیح گفتن. وظهرها که بی خوابی به سرم زد به رسم کودکی درختهای سقف را شمارش کردن. و خنکی عصر که حاکم شد آیات را با تدبر مزه مزه کردن. چه ناب باشد غروبها شعری از قلب برآمده، کنار پنجره کوچک رو به چشمه وسط باغ سرودن...
تقبل الله منا و منکم 🤍 همراهان گرامی خیلی خیلی مبارک باشه🤍
دعا میکنم الله متعال حکمت این روزها را در زندگیمان بارزتر کند و بیاموزیم از همه کندن، حتی از خویشتن خود تا جایی که تمام خود را بدونه تک وصلهایی در صحرایی عرضه کردن.
بشناسیم اسماعیل قلب خود را آن سوگلی نفس، که پیشکشش کنیم در میعادگاه زندگی تا به خلیلی پذیرفته شدن. باشد که در عوض نفسی مطمئنه به عیدانه گرفتن...
واقعا مومن چه خوشبخت است که به این مهمانی متمادی دعوت شده است... آنجا که صلواتهای جمعه او را به استغفار عرفه پیوند میدهد و آن هم او را روانه تکبیرهای عید میکند...
چه محروم است آن کسی که از این خوان پر نعمت اندوختهای قابل برنگیرد... الحمدلله 🤍
وردة حمراء🥀فراموشت نکنم، منی که از قلب تو روییدم...
غم این دوری نیمههای شب در سکون و تاریکی خانه، یقه گلویم را میگیرد و با چنگالهایش قلبم را زخمی کرده و تا باریدن چشمهایم رها نمیکند.
پس آن حرفها چه بود که میگفتند: خاک فراموشی میآورد... این چه غمی است که خاک حاصلخیز آبادی هم از پسش برنیامده و انگار هر شب از سر میروید.
تنها چیزی که این شبها با آن قلبم را دلداری میدهم اینست؛ لحظههای که زبانم را دعا عطرآگین میکند برای تو طلب بخشش کنم... ای کاش آن فرزندی باشم بعد تو که صدقه جاریه میشود و دعاهایش در حقت مقبول.
شاید این حسِ نیک بودنم برای تو، بعد تو این غم را مجبور کند که با دستِ نامهربان و ناسازگار فراموشی، کمی مدارا کند..تنها کمی...
یادت باشد و خودت نباشی ترکیب خوبی نیست؛ من اینگونه دوام نمیآورم، باورکن...
باورکن عرفه امسال را بیشتر برای دعا در حق تو دوست دارم، کاش زودتر بیاید البته به شرطی که آن روز من باشم.
باران بیا و ببار که خاکی است برگهای شببو قلب من درخت تاک و باز هم قلب من
بیا و ببار تا لبخند مهمان این خانه شود بیا که شببو چشم بمالد از این خواب و برگِمو دوباره پناهگاه پروانهای شاید هم بوزد باری دیگر نسیم او در قلب من بیا ای باران بیامان ببار تا در درز دیوار پیچک سبز شود...
میگفت انسانها ذاتا تاجر به دنیا میآیند؛ نفس به آن رو میکند که سودش بیشتراست. انسان در زندگی دنیا معمولا در تعاملش با هر امری اولش چرتکه میاندازد، دو دوتا چهارتایش که مشخص شد درنگ نمیکند و به آن جامه عمل میپوشاند.
این روحیه بیشک در مومن زیرک بایستی دو چندان باشد؛ اویی که در زندگی دنیا کاری جز اندوخته کردن برای فردایش نداشته و تاجر قیامت است، برای همین بوده زمانهای است در این تجارت نه ریسکی راه دارد و نه ضرری؛ بلکه اندوخته ناچیزت را دو چندان میکند و حسابت را پُر.
این روزها دقیقاً همان اضافه کاری مومن است که کوتاهیها قابل جبران و هر خیری سودش بیشتر و به قول شاعر آنچنان را آنچنانتر میکند.
کوتاهی نکن این ثانیهها که گرانبهایند و عزیز پروردگار. قسم او دلیلی است بر این بزرگی و لیال عشر...
وردة حمراء🥀ورده دخترکم ایی عابر سبیل... نمیدانم چقدر تا پایان سفرت باقی مانده اما راه زیادی آمدهایی با پیچ و خمهای فراوان. اما بگذار برای ادامه راه قانونهای این سفر را در رسیدنش به سعادت مرور کنیم. ریسمان توکلت را محکمتر بگیر؛ چراکه بدون آن هر اسبابی زندیق میشود.…
ورده دخترکم باخبرم از صبوری کردن، گذشتکردن و سکوتهای طولانیت.
میدانم گاهی خود را دخترکی یتیم میبینی که در کوچههای منتهی به بنبست گم شده، بغض کرده و اشک میریزی. ورده زندگی عجین شده با ابتلاهای پیدرپی و ناخوشیهای که گاهی بیرحمانه شلاقزن روحت میشوند، اما بدان در پسِ هر قدمِ زندگی حکمتی نهفته که صبر پرده از آن برمیدار.
یاد بگیر اسیر گذشته و در تبوتاب آینده نباشی؛ چراکه در کنترل تو نبوده و دسترسی به آنها ناممکن، زندگی همین پیش بینی نکردنش او را غافلگیر کننده کرده است.
شک نکن که با صبر دانه نیکیها جوانه زده و روزی گلستان میشود، هرچند باغبانی مشکل است...
ورده هیچ وقت حضور دائمی پروردگارت را فراموش نکن که او خود حافظ توست و از هر آنچه در حوالی قلب تو پرسه میزند آگاه، پس دل آسوده دار.
قول بده هر جا کم آوردی کنجی را یافته و از نو آن رویایی دیرینهات را مرور کنی هیچ چیز و هیچ کس تو را نباید باز دارد از ادامه راه راه بهشت را میگویم...