TGViewer
Channel Public Channel
•𝐓eoDen•

•𝐓eoDen•

@teoden_daha17

𝖳𝖾𝗈𝗆𝖺𝗇 & 𝖣𝖾𝗇𝗂𝗓 🌊🧜🏻‍♀ @unknown_teodenbot
Subscribers
256
Photos
153
Videos
84
Links
4
Recent Posts 18 shown
Post #856 30
دخترای قشنگ چنل روزتون مبارک۰
🥹♥️✨️
  • ❤‍🔥 2
  • 💋 1
  • 💘 1
Post #855 83
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_64 دنیز: صبح روز بعد، برخلاف چیزی که خودم انتظار داشتم، خیلی زود از خواب بیدار شدم. شاید به خاطر قراری بود که با افه گذاشته بودم. یا شاید هم... نه. قطعاً فقط به خاطر بیرون رفتن بود. جلوی آینه ایستادم و لباس‌هایم را مرتب کردم. یک شلوار…
پارتِ جدید. دنیز نکن دیگه💔
ناشناس جهت نظراتتون👇🏻
@unknown_teodenbot
Post #854 81
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_63 دنیز: افه هنوز روبه‌رویم ایستاده بود. ـ پس... فردا بریم؟ سرم را کمی کج کردم. ـ آره، چرا که نه. افه لبخند زد. ـ دوتایی؟ چند ثانیه نگاهش کردم. بعد نگاهم ناخودآگاه سمت تئو رفت. هنوز همان‌جا ایستاده بود. اخم کرده بود و دست‌هایش را مشت…
"çarpişma*تصادف"
#part_64

دنیز:
صبح روز بعد، برخلاف چیزی که خودم انتظار داشتم، خیلی زود از خواب بیدار شدم.
شاید به خاطر قراری بود که با افه گذاشته بودم.
یا شاید هم...
نه.
قطعاً فقط به خاطر بیرون رفتن بود.
جلوی آینه ایستادم و لباس‌هایم را مرتب کردم.
یک شلوار جین پوشیدم با یک تاپ مشکی و کت کوتاه روی آن.
موهایم را باز گذاشتم و بعد از کمی آرایش، نگاهی به خودم انداختم.
ـ خوبه.
کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای خنده‌ای از انتهای راهرو شنیدم.
ایستادم.
صدای لینا بود.
نگاهم ناخودآگاه به سمت اتاق تئو رفت.
لینا جلوی در اتاق ایستاده بود.
تئو هم روبه‌رویش بود.
خیلی نزدیک.
لینا چیزی گفت و بعد با خنده دستش را روی بازوی تئو گذاشت.
همان لحظه قدم‌هایم متوقف شد.
چند ثانیه فقط نگاهشان کردم.
یک حس ناخوشایند از جایی توی سینه‌ام بالا آمد.
اخم کردم.
لینا دوباره چیزی گفت و تئو هم لبخند کوتاهی زد.
صورتم داغ شد.
نه.
نه، این دیگه چه حسی بود؟
مگه خودش نبود که دیروز می‌گفت حسود نیست؟
مگه من نبودم که عمداً جلوی خودش با افه قرار گذاشته بودم؟
پس چرا الان دیدن لینا کنار تئو این‌قدر حرصم می‌داد؟
بدون اینکه بیشتر فکر کنم، به سمتشان رفتم.
ـ اینجا چه خبره؟
هر دو همزمان برگشتند.
لینا با تعجب نگاهم کرد.
ـ دنیز؟
نگاهم روی دستش بود که هنوز روی بازوی تئو قرار داشت.
ـ پرسیدم اینجا چه خبره؟
تئو اخمش را درهم کشید.
ـ هیچی.
ـ هیچی؟
با نگاه تندی به لینا کردم.
ـ خیلی صمیمی به نظر می‌رسید.
لینا ابرویش را بالا انداخت.
ـ ما داشتیم حرف می‌زدیم.
ـ خب حرف بزنین.
دستم را جلو بردم و مچ تئو را گرفتم.
تئو با تعجب نگاهم کرد.
ـ دنیز...
ـ بیا!
ـ کجا؟
ـ فقط بیا.
قبل از اینکه فرصت کند چیزی بگوید، کشیدمش دنبال خودم.
صدای لینا را از پشت سر شنیدم.
ـ این دیگه چی بود؟
جوابش را ندادم.
تئو را تا انتهای راهرو کشیدم و وقتی مطمئن شدم کسی آنجا نیست، دستم را از دور مچش باز کردم.
برگشت سمتم.
ـ دیوونه شدی؟
ـ من؟
ـ آره، تو.
ـ من فقط اومدم بپرسم چه خبره.
ـ معلومه.
با عصبانیت نگاهش کردم.
تئو خنده کوتاهی کرد.
ـ نه، تو اومدی منو از اونجا کشیدی بیرون.
ـ چون لینا داشت...
حرفم نصفه ماند.
ـ داشت چی؟
ساکت شدم.
تئو چند لحظه نگاهم کرد.
بعد دستاشو آروم پشتِ کمرم گذاشت و منو به خودش نزدیک تر کرد.
بعد آرام گفت:
ـ حسودی کردی؟
چشم‌هایم گرد شد.
ـ چی؟
ـ حسودی کردی.
ـ نه!
لبخند گوشه لبش نشست.
ـ پس چرا این‌قدر عصبانی شدی؟
ـ چون...
لعنتی.
جوابی نداشتم.
نگاهش خیلی عمیق بود ...
تئو ولم کن ... یکی میبینه!
ـ دیروز جلوی من دست اِفه رو گرفتی.
ـ خب؟
ـ عمداً.
ـ نه.
ـ بعد گفتی باهاش دوتایی میری بیرون.
حرف زدن من با لینا اذیتت میکنه؟
با حرص گفتم:
ـ این دوتا با هم فرق دارن.
تئو ابرویش را بالا برد.
ـ چه فرقی؟
ـ فرق دارن دیگه!
ـ چه فرقی؟
ـ نمی‌دونم!
صدای خنده‌اش بلند شد.
ـ دنیز...
ـ نخند!
همان لحظه صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد.
هر دو برگشتیم.
اِفه بود.
چند لحظه همان‌جا ایستاد و با تعجب به ما نگاه کرد.
سریع دستای تئو رو از کمرم آزاد کردم.
ـ مزاحم شدم؟
تئو با اعصابنیت گفت:
آره
ـ نه.
اِفه لبخند محوی زد.
ـ فکر کنم قرار بود امروز با من بیای بیرون.
ـ آره.
تئو نگاهش را سمت افه برد.
اِفه هم مستقیم نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان شکل گرفت.
بعد اِفه با همان لحن آرام گفت:
ـ البته اگه برنامه عوض نشده.
کیفم را محکم‌تر گرفتم.
ـ برنامه عوض نشده.
اِفه سر تکان داد.
ـ پس بریم؟
قبل از اینکه جواب بدهم، تئو آرام گفت:
ـ دنیز، نکن!
نگاهش نکردم.
ـ خیلی آروم از کنارش رد شدم و به سمتِ اِفه رفتم .
-دنیز ...
  • 💔 11
  • 💘 2
  • ❤‍🔥 1
  • ❤ 1
  • 🔥 1
  • 👀 1
Post #853 69
پارتِ جدید داریمااااا
  • 💋 7
Post #852 89
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_63 دنیز: افه هنوز روبه‌رویم ایستاده بود. ـ پس... فردا بریم؟ سرم را کمی کج کردم. ـ آره، چرا که نه. افه لبخند زد. ـ دوتایی؟ چند ثانیه نگاهش کردم. بعد نگاهم ناخودآگاه سمت تئو رفت. هنوز همان‌جا ایستاده بود. اخم کرده بود و دست‌هایش را مشت…
پارتِ جدید. حسودی داریمممم
ناشناس جهت نظراتتون👇🏻
@unknown_teodenbot
  • ❤ 6
Post #851 90
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_62 دنیز: هنوز چشم‌هایم بسته بود. هنوز دستم دور گردن تئو بود و برای چند لحظه هیچ‌چیز جز بودنش برایم اهمیت نداشت. تا اینکه صدای آرامش را شنیدم. ـ دنیز... همین یک کلمه کافی بود. انگار یک‌دفعه از خوابی طولانی بیدار شدم. چشم‌هایم را باز…
"çarpişma*تصادف"
#part_63
دنیز:
افه هنوز روبه‌رویم ایستاده بود.
ـ پس... فردا بریم؟
سرم را کمی کج کردم.
ـ آره، چرا که نه.
افه لبخند زد.
ـ دوتایی؟
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد نگاهم ناخودآگاه سمت تئو رفت.
هنوز همان‌جا ایستاده بود.
اخم کرده بود و دست‌هایش را مشت کرده بود؛ آن‌قدر واضح که حتی اگر نمی‌خواستم هم می‌توانستم بفهمم چه فکری توی سرش می‌گذرد.
لبخند خیلی کوچکی روی لبم نشست.
رو به افه کردم.
ـ آره... دوتایی.
همین یک کلمه کافی بود.
تئو یک قدم جلو آمد.
ـ نه.
همه ساکت شدند.
خود تئو هم انگار تازه فهمیده بود چه گفته.
ابرویم را بالا انداختم.
ـ ببخشید؟
تئو نگاهش را از من گرفت و سعی کرد خودش را جمع کند.
ـ منظورم اینه... تنها رفتن خوب نیست.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ چون...
مکث کرد.
ـ چون ممکنه مشکلی پیش بیاد.
افه خندید.
ـ مشکل؟ برای دنیز؟
تئو نگاه تندی بهش انداخت.
ـ من با تو حرف نزدم.
افه دست‌هایش را بالا برد.
ـ باشه، باشه.
من نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.
یک قدم دیگر به افه نزدیک شدم.
دستم را بالا آوردم و یکی از تارهای مویم را دور انگشتم پیچاندم.
ـ پس قرارمون شد.
افه لبخند زد.
ـ قرارمون شد.
این بار عمداً دستش را گرفتم.
فقط برای چند ثانیه.
اما کافی بود.
نگاه تئو فوراً روی دست‌هایمان افتاد.
فکش را محکم روی هم فشار داد.
لبخندم بیشتر شد.
دستم را رها کردم و خیلی عادی گفتم:
ـ فردا خودت بهم خبر بده.
ـ حتماً.
افه از کنارمان رد شد و رفت سمت بقیه.
من هم برگشتم که بروم.
اما هنوز دو قدم برنداشته بودم که صدای تئو را شنیدم.
ـ دنیز.
ایستادم.
برنگشتم.
ـ چی؟
صدایش آرام بود.
ـ داری با آتیش بازی می‌کنی.
لبخندم را پنهان کردم.
آرام برگشتم سمتش.
ـ مگه تو نمی‌گفتی حسود نیستی؟
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ من حسود نیستم.
خندیدم.
ـ آره... معلومه.
نگاهم افتاد روی دست‌هایش.
ـ دستاتم از بس آرومن دارن می‌لرزن.
تئو به دست خودش نگاه کرد.
بعد دوباره نگاهم کرد.
ـ خیلی بامزه‌ای.
ـ می‌دونم.
خواستم از کنارش رد شوم که صدایش دوباره آمد.
ـ فقط یه چیزی...
ایستادم.
ـ چی؟
چند قدم نزدیک‌تر شد.
ـ فردا هرجا خواستی برو.
مکث کرد.
نگاهش مستقیم توی چشم‌هایم نشست.
ـ فقط فکر نکن من قراره بشینم و با خیال راحت نگاه کنم.
ابرویم را بالا انداختم.
ـ مگه قراره چیکار کنی؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ میبینی
بعد از کنارم رد شد و رفت.
چند ثانیه همان‌جا ایستادم.
لبخند هنوز روی لبم بود.
اما نمی‌خواستم خودش بفهمد که موفق شده بود عصبانیتش کمی حالم را بهتر کند.
  • 🔥 12
  • ❤‍🔥 4
  • ❤ 1
  • 💋 1
  • 💘 1
Post #850 77
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_62 دنیز: هنوز چشم‌هایم بسته بود. هنوز دستم دور گردن تئو بود و برای چند لحظه هیچ‌چیز جز بودنش برایم اهمیت نداشت. تا اینکه صدای آرامش را شنیدم. ـ دنیز... همین یک کلمه کافی بود. انگار یک‌دفعه از خوابی طولانی بیدار شدم. چشم‌هایم را باز…
کی پارت میخواد؟
  • 💘 7
  • 👀 1
Post #845 110
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_62 دنیز: هنوز چشم‌هایم بسته بود. هنوز دستم دور گردن تئو بود و برای چند لحظه هیچ‌چیز جز بودنش برایم اهمیت نداشت. تا اینکه صدای آرامش را شنیدم. ـ دنیز... همین یک کلمه کافی بود. انگار یک‌دفعه از خوابی طولانی بیدار شدم. چشم‌هایم را باز…
پارتِ جدید. :)))
ناشناس جهت نظراتتون👇🏻
@unknown_teodenbot
Post #844 112
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_61 دنیز: بعد از حرف آدا، دیگر نتوانستم داخل آشپزخانه بمانم. بدون اینکه چیزی بگویم، از آنجا بیرون آمدم. به حیاط رفتم و شروع کردم بی‌هدف راه رفتن. یک طرف حیاط. بعد طرف دیگر. برمی‌گشتم. دوباره همان مسیر را می‌رفتم. نمی‌دانستم دقیقاً منتظر…
"çarpişma*تصادف"
#part_62

دنیز:
هنوز چشم‌هایم بسته بود.
هنوز دستم دور گردن تئو بود و برای چند لحظه هیچ‌چیز جز بودنش برایم اهمیت نداشت.
تا اینکه صدای آرامش را شنیدم.
ـ دنیز...
همین یک کلمه کافی بود.
انگار یک‌دفعه از خوابی طولانی بیدار شدم.
چشم‌هایم را باز کردم.
همان لحظه یادم آمد چه اتفاقی افتاده.
یادم آمد چرا دو روز تمام از اتاقم بیرون نیامده بودم.
یادم آمد تئو همه‌چیز را می‌دانسته.
یادم آمد چقدر از دستش عصبانی بودم.
فوراً از آغوشش جدا شدم.
آن‌قدر سریع که خود تئو هم برای لحظه‌ای جا خورد.
نگاهش کردم و سعی کردم حالت صورتم را جدی نگه دارم.
ـ فکر نکن چون بغلت کردم، بخشیدمت.
تئو ابرویش را بالا انداخت.
ـ من همچین فکری کردم؟
ـ جو نگیرتت.
لبخند خیلی کوچکی گوشه‌ی لبش نشست.
همین بیشتر عصبانیم کرد.
ـ نخند!
لبخندش محو شد.
ـ باشه.
نگاهم را از او گرفتم.
بعد ناگهان یاد چیزی افتادم.
ـ کجا رفته بودین؟
همه‌ی نگرانی چند ساعت گذشته دوباره برگشت.
ـ چرا این‌همه طول کشید؟
تئو هنوز می‌خواست چیزی بگوید که چشمم به امیر افتاد.
چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.
نگاهمان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
بعد خیلی سرد پرسیدم:
ـ خوبی؟
امیر انگار از شنیدن همین سؤال هم تعجب کرده بود.
لبخند خیلی آرامی زد.
ـ آره دخترم. خوبم.
کلمه‌ی «دخترم» برای چند لحظه قلبم را فشرد.
اما چیزی نگفتم.
نگاهم را پایین انداختم.
کنان از پشت سر امیر جلو آمد.
ـ خب، فکر کنم وقتشه بریم داخل.
همه کم‌کم وارد عمارت شدند.
من هم چند قدم عقب‌تر از آن‌ها راه افتادم.
وقتی وارد سالن شدیم، کنان به افراد عمارت نگاه کرد.
امیر هم کنارش ایستاد.
چهره‌ی هر دویشان جدی بود.
کنان گفت:
ـ همه گوش کنین.
آدم‌های عمارت کم‌کم جمع شدند.
ـ معامله تموم شد.
چند نفر با نگرانی به هم نگاه کردند.
امیر ادامه داد:
ـ جلال دیگه خطری برای این خونه و هیچ‌کدومتون نیست.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد کنان گفت:
ـ از امروز هیچ‌کس مجبور نیست اینجا بمونه.
امیر نگاهش را بین افراد چرخاند.
ـ هرکسی می‌خواد بره، آزاده.
چند نفر نفس راحتی کشیدند.
انگار تازه فهمیده بودند تمام این مدت چه فشاری رویشان بوده.
من ساکت ایستاده بودم و فقط به حرف‌هایشان گوش می‌دادم.
هنوز ذهنم درگیر اتفاقات چند روز گذشته بود.
یک‌دفعه صدای افه را شنیدم.
ـ دنیز؟
برگشتم.
افه چند قدم جلوتر ایستاده بود.
ـ خوبی؟
برای لحظه‌ای جا خوردم.
ـ یعنی ...
لبخند کوچکی زد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره، خوبم.
افه کمی نزدیک‌تر شد.
ـ چند روزه ندیدیمت. همه نگران بودن.
قبل از اینکه جواب بدهم، نگا تئو را حس کردم.
سرم را برگرداندم.
تئو چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و با اخم به افه نگاه می‌کرد.
خیلی واضح.
آن‌قدر واضح که همه میتوانستن متوجهش شوند.
افه بی‌خبر از نگاه تئو، دوباره رو به من گفت:
ـ اگه چیزی لازم داشتی، بهم بگو.
ـ ممنون.
-اگه میخوای یه کارایی کنیم. باهم بریم بیرون؟
-آره چرا که نه.
تئو خواست یک قدم جلو بیاید اما منصرف شد .
دستای مشت شده اش به آشکارا دیده میشد.
نیشخندی پنهان گوشه ی لبم شکل گرفت .
یک قدم دیگر نزدیک اِفه شدم ...
  • ❤‍🔥 11
  • 👀 3
  • ❤ 2
  • 💋 1
  • 💘 1
Post #843 90
کی پارت می خواد؟؟؟😁
  • 🔥 8
  • ❤ 1
Post #842 104
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_61 دنیز: بعد از حرف آدا، دیگر نتوانستم داخل آشپزخانه بمانم. بدون اینکه چیزی بگویم، از آنجا بیرون آمدم. به حیاط رفتم و شروع کردم بی‌هدف راه رفتن. یک طرف حیاط. بعد طرف دیگر. برمی‌گشتم. دوباره همان مسیر را می‌رفتم. نمی‌دانستم دقیقاً منتظر…
پارتِ جدید. خوداااا🥹
ناشناس جهت نظراتتون👇🏻
@unknown_teodenbot
Post #841 105
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_60 دنیز: دو روز گذشته بود. دو روز کامل. و من حتی یک بار هم از اتاقم بیرون نرفته بودم. غذاهایی که می‌آوردند، همان‌طور دست‌نخورده کنار در می‌ماند و بعد چند ساعت دوباره برده می‌شد. هیچ‌کس را راه نمی‌دادم. نه تئو. نه امیر. نه حتی مامانم.…
"çarpişma*تصادف"
#part_61

دنیز:
بعد از حرف آدا، دیگر نتوانستم داخل آشپزخانه بمانم.
بدون اینکه چیزی بگویم، از آنجا بیرون آمدم.
به حیاط رفتم و شروع کردم بی‌هدف راه رفتن.
یک طرف حیاط.
بعد طرف دیگر.
برمی‌گشتم.
دوباره همان مسیر را می‌رفتم.
نمی‌دانستم دقیقاً منتظر چه چیزی هستم.
فقط می‌دانستم نمی‌توانم یک‌جا بنشینم.
هر چند دقیقه یک‌بار نگاهم به در بزرگ عمارت می‌افتاد.
هنوز هیچ خبری نبود.
دستم را روی صورتم کشیدم و زیر لب گفتم:
ـ چرا این‌قدر طولش دادن...
خودم هم نمی‌دانستم دارم درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنم.
امیر؟تئو؟
همین اسم کافی بود تا چیزی درون سینه‌ام دوباره فشرده شود.
هنوز ازش ناراحت بودم.
هنوز از پنهان کاریش عصبانی بودم.
هنوز نمی‌توانستم باور کنم تمام این مدت حقیقت را می‌دانسته و چیزی به من نگفته.
اما...
با وجود همه‌ی این‌ها، ترس از اینکه اتفاقی برایش افتاده باشد، از تمام خشمم بزرگ‌تر شده بود.
چند قدم دیگر برداشتم.
ناگهان صدای باز شدن در عمارت آمد.
خشکم زد.
سرم را بلند کردم.
در باز شد.
اولین کسی که وارد حیاط شد...
تئو بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
موهای طلایی‌اش به‌هم ریخته بود و چند تار مو روی پیشانی‌اش افتاده بود. صورتش خسته و آشفته بود، انگار چند ساعت گذشته را به سختی پشت سر گذاشته بود.
چشم‌هایم روی صورتش ثابت ماند.
نفس کشیدن یادم رفت.
پاهایم لرزید.
یک لحظه ترسیدم زانوهایم دیگر توان نگه داشتنم را نداشته باشند.
اما قبل از اینکه حتی بتوانم فکر کنم، دویدم.
صدای اطرافم محو شد.
آدم‌هایی که پشت سر تئو وارد می‌شدند را ندیدم.
صدای کسی را نشنیدم.
حتی یادم نبود هنوز از او ناراحتم.
فقط دویدم سمتش.
تئو هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگوید که خودم را به او رساندم و محکم در آغوشش گرفتم.
آن‌قدر محکم که انگار اگر یک لحظه رهایش کنم، دوباره از مقابلم ناپدید می‌شود.
چشم‌هایم را بستم.
دستم را پشت گردنش گذاشتم و صورتم را کنار شانه‌اش پنهان کردم.
تئو برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.
انگار خودش هم باورش نمی‌شد.
بعد دست‌هایش را دور کمرم حلقه کرد.
محکم.
خیلی محکم.
سرش را کمی پایین آورد.
نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را بست.
موهای من با باد آرامی که در حیاط می‌پیچید تکان می‌خورد و چند تارشان روی صورت تئو افتاد.
هیچ‌کداممان چیزی نگفتیم.
فقط همان‌جا ماندیم.
چند ثانیه...
بعد چند دقیقه...
زمان دیگر معنایی نداشت.
من فقط به این فکر می‌کردم که زنده است.
همین.
زنده بود.
گرمای بدنش را حس می‌کردم و برای اولین بار از وقتی اسم جلال را شنیده بودم، آن فشار سنگین روی سینه‌ام کمی کمتر شد.
تئو آرام دستش را روی پشتم کشید.
هیچ سؤالی نپرسید.
هیچ توضیحی نداد.
انگار خودش هم فهمیده بود که آن لحظه، هیچ کلمه‌ای لازم نیست.
من هنوز او را رها نکرده بودم.
هنوز یادم نیامده بود که از او عصبانی‌ام.
هنوز یادم نیامده بود که دو روز تمام حتی حاضر نشده بودم صدایش را بشنوم.
فقط او را محکم نگه داشته بودم.
انگار تمام آن خشم و دلخوری برای چند دقیقه جایی پشت سرم جا مانده بود.
و تئو...
با وجود خستگی روی صورتش، برای اولین بار در چند روز گذشته، آرام شده بود.
چون دنیز هنوز از او دلخور بود...
اما وقتی فکر کرده بود ممکن است او را از دست بدهد، اولین کاری که کرده بود این بود که خودش را به آغوشش رسانده بود.
  • ❤‍🔥 10
  • 💘 4
  • ❤ 1
  • 🔥 1
  • 👀 1
  • 🆒 1
Post #840 81
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_60 دنیز: دو روز گذشته بود. دو روز کامل. و من حتی یک بار هم از اتاقم بیرون نرفته بودم. غذاهایی که می‌آوردند، همان‌طور دست‌نخورده کنار در می‌ماند و بعد چند ساعت دوباره برده می‌شد. هیچ‌کس را راه نمی‌دادم. نه تئو. نه امیر. نه حتی مامانم.…
بریم پارتِ بعدی
  • ❤ 3
Post #837 91
•𝐓eoDen• آهاااا، منم مثل اطرافیانش تعجب کردم اما یه واکنش روانی بود دیگه.. نمیدونم چرا دقیقا همچین چیزی نوشتن🤷🏻‍♀
+++
Post #836 103
•𝐓eoDen• نه بابا همون که ادا سگ درمیاورد😂💔
آهاااا، منم مثل اطرافیانش تعجب کردم اما یه واکنش روانی بود دیگه.. نمیدونم چرا دقیقا همچین چیزی نوشتن🤷🏻‍♀
Older posts →

About this channel

How can I read @teoden_daha17 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for •𝐓eoDen•: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does •𝐓eoDen• have?
•𝐓eoDen• (@teoden_daha17) has 256 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does •𝐓eoDen• know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →