"çarpişma*تصادف"
#part_61
دنیز:
بعد از حرف آدا، دیگر نتوانستم داخل آشپزخانه بمانم.
بدون اینکه چیزی بگویم، از آنجا بیرون آمدم.
به حیاط رفتم و شروع کردم بیهدف راه رفتن.
یک طرف حیاط.
بعد طرف دیگر.
برمیگشتم.
دوباره همان مسیر را میرفتم.
نمیدانستم دقیقاً منتظر چه چیزی هستم.
فقط میدانستم نمیتوانم یکجا بنشینم.
هر چند دقیقه یکبار نگاهم به در بزرگ عمارت میافتاد.
هنوز هیچ خبری نبود.
دستم را روی صورتم کشیدم و زیر لب گفتم:
ـ چرا اینقدر طولش دادن...
خودم هم نمیدانستم دارم دربارهی چه کسی حرف میزنم.
امیر؟تئو؟
همین اسم کافی بود تا چیزی درون سینهام دوباره فشرده شود.
هنوز ازش ناراحت بودم.
هنوز از پنهان کاریش عصبانی بودم.
هنوز نمیتوانستم باور کنم تمام این مدت حقیقت را میدانسته و چیزی به من نگفته.
اما...
با وجود همهی اینها، ترس از اینکه اتفاقی برایش افتاده باشد، از تمام خشمم بزرگتر شده بود.
چند قدم دیگر برداشتم.
ناگهان صدای باز شدن در عمارت آمد.
خشکم زد.
سرم را بلند کردم.
در باز شد.
اولین کسی که وارد حیاط شد...
تئو بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
موهای طلاییاش بههم ریخته بود و چند تار مو روی پیشانیاش افتاده بود. صورتش خسته و آشفته بود، انگار چند ساعت گذشته را به سختی پشت سر گذاشته بود.
چشمهایم روی صورتش ثابت ماند.
نفس کشیدن یادم رفت.
پاهایم لرزید.
یک لحظه ترسیدم زانوهایم دیگر توان نگه داشتنم را نداشته باشند.
اما قبل از اینکه حتی بتوانم فکر کنم، دویدم.
صدای اطرافم محو شد.
آدمهایی که پشت سر تئو وارد میشدند را ندیدم.
صدای کسی را نشنیدم.
حتی یادم نبود هنوز از او ناراحتم.
فقط دویدم سمتش.
تئو هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگوید که خودم را به او رساندم و محکم در آغوشش گرفتم.
آنقدر محکم که انگار اگر یک لحظه رهایش کنم، دوباره از مقابلم ناپدید میشود.
چشمهایم را بستم.
دستم را پشت گردنش گذاشتم و صورتم را کنار شانهاش پنهان کردم.
تئو برای چند ثانیه کاملاً بیحرکت ماند.
انگار خودش هم باورش نمیشد.
بعد دستهایش را دور کمرم حلقه کرد.
محکم.
خیلی محکم.
سرش را کمی پایین آورد.
نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست.
موهای من با باد آرامی که در حیاط میپیچید تکان میخورد و چند تارشان روی صورت تئو افتاد.
هیچکداممان چیزی نگفتیم.
فقط همانجا ماندیم.
چند ثانیه...
بعد چند دقیقه...
زمان دیگر معنایی نداشت.
من فقط به این فکر میکردم که زنده است.
همین.
زنده بود.
گرمای بدنش را حس میکردم و برای اولین بار از وقتی اسم جلال را شنیده بودم، آن فشار سنگین روی سینهام کمی کمتر شد.
تئو آرام دستش را روی پشتم کشید.
هیچ سؤالی نپرسید.
هیچ توضیحی نداد.
انگار خودش هم فهمیده بود که آن لحظه، هیچ کلمهای لازم نیست.
من هنوز او را رها نکرده بودم.
هنوز یادم نیامده بود که از او عصبانیام.
هنوز یادم نیامده بود که دو روز تمام حتی حاضر نشده بودم صدایش را بشنوم.
فقط او را محکم نگه داشته بودم.
انگار تمام آن خشم و دلخوری برای چند دقیقه جایی پشت سرم جا مانده بود.
و تئو...
با وجود خستگی روی صورتش، برای اولین بار در چند روز گذشته، آرام شده بود.
چون دنیز هنوز از او دلخور بود...
اما وقتی فکر کرده بود ممکن است او را از دست بدهد، اولین کاری که کرده بود این بود که خودش را به آغوشش رسانده بود.
Post #841
110
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_60 دنیز: دو روز گذشته بود. دو روز کامل. و من حتی یک بار هم از اتاقم بیرون نرفته بودم. غذاهایی که میآوردند، همانطور دستنخورده کنار در میماند و بعد چند ساعت دوباره برده میشد. هیچکس را راه نمیدادم. نه تئو. نه امیر. نه حتی مامانم.…
- ❤🔥 10
- 💘 4
- ❤ 1
- 🔥 1
- 👀 1
- 🆒 1