"çarpişma*تصادف"
#part_66
دنیز:
چند ثانیه فقط به لینا نگاه کردم.
همان قیافه خونسرد همیشگیاش را داشت؛ انگار نه انگار چند دقیقه قبل من را با آن لحن مغرورانه کنار زده بود.
بعد نگاهش را سمت تئو برد.
ـ بریم؟
تئو چند لحظه چیزی نگفت.
نگاهش برای یک لحظه روی من ماند.
خیلی کوتاه.
اما همان یک نگاه کافی بود تا چیزی درونم به هم بریزد.
بعد سرش را تکان داد.
ـ آره.
لینا جلو افتاد و تئو هم دنبالش راه افتاد.
من همانجا ایستاده بودم.
به پشت سرشان نگاه میکردم.
قدمهایشان آرامآرام دورتر میشد.
سعی کردم بیتفاوت باشم.
واقعاً سعی کردم.
با خودم گفتم:
«خب که چی؟ مگه من امروز با افه بیرون نرفتم؟»
اصلاً حق نداشتم ناراحت باشم.
خودم با افه رفته بودم بیرون.
خودم چند ساعت با او خندیده بودم.
خودم وقتی برگشتم، جلوی تئو گفتم خیلی خوش گذشته.
پس چرا حالا...
چرا دیدن تئو کنار لینا اینقدر اذیتم میکرد؟
نگاهم را پایین انداختم.
ـ به من چه...
آرام گفتم و سعی کردم وارد عمارت شوم.
اما چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای خنده لینا از دور به گوشم رسید.
ایستادم.
ناخودآگاه برگشتم.
هنوز میتوانستم آن دو را از دور ببینم.
لینا چیزی گفت.
تئو هم جوابش را داد.
چیزی در سینهام فرو ریخت.
اخم کردم.
ـ خب بخندین...
با حرص زیر لب گفتم.
ـ مگه من مشکلی دارم؟
اما صدای خودم هم برای خودم قانعکننده نبود.
چند قدم جلو رفتم.
بعد دوباره ایستادم.
نفسم سنگین شده بود.
دستم را روی سینهام گذاشتم.
یک فشار ناخوشایند احساس کردم.
چشمهایم را بستم.
ـ چرا دارم اینطوری میشم؟
جوابی نداشتم.
انگار قلبم مچاله میشد.
فقط دلم میخواست تئو همانجا بایستد و نرود.
اما خودش داشت دور میشد.
همراه لینا.
چند ثانیه بعد دیگر از دیدم خارج شدند.
همان لحظه اشکهایم بیاختیار سرازیر شدند.
سریع صورتم را پاک کردم.
ـ لعنتی...
وسط حیاط نشستم.
سرم را پایین انداختم و دستهایم را دور خودم جمع کردم.
نمیخواستم کسی من را اینطور ببیند.
اما بیشتر از ناراحتی، از خودم عصبانی بودم.
چرا وقتی افه کنارم بود، اینقدر راحت خندیدم؟
چرا وقتی تئو ناراحت شد، ته دلم خوشحال شدم؟
و چرا حالا...
فقط چند دقیقه بعد از رفتنش، احساس میکردم چیزی کم شده؟
اشک دیگری روی صورتم افتاد.
آرام گفتم:
ـ من که حسود نیستم...
اما جملهام نیمهکاره ماند.
یادم افتاد صبح چه اتفاقی افتاد.
سرم را بالا آوردم و به جایی که چند دقیقه قبل ایستاده بود نگاه کردم.
آرام گفتم:
ـ پس تو هم همین حسو داشتی...
همان صدی تئو یادم آمد.
«دنیز.»
آن موقع فکر کرده بودم فقط عصبانی است.
اما شاید...
او هم دقیقاً همین حس را تجربه کرده بود؟
وقتی با افه از عمارت بیرون رفته بودم.
وقتی گفتم قرار است دوتایی برویم.
شاید او هم همینقدر حرص خورده بود.
همینقدر ناراحت شده بود.
همینقدر سعی کرده بود وانمود کند برایش مهم نیست.
اشکهایم را پاک کردم.
نگاهم را به آسمان دوختم.
برای چند لحظه فقط سکوت حیاط را شنیدم.
چون حالا میفهمیدم دقیقاً چه حسی است.
چون خودم هم همان را تجربه کرده بودم.
سریع پاشدم و تا بتونم خودمو به تئو برسونم
Post #862
34
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_65 دنیز: ـ دنیز... صدای تئو پشت سرم آمد، اما این بار برنگشتم. به سمت افه رفتم و کنار او ایستادم. ـ بریم؟ افه چند لحظه نگاهم کرد، بعد لبخند کوتاهی زد. ـ آره. همراهش از عمارت بیرون آمدم. تمام مدت سعی میکردم به تئو فکر نکنم. به نگاهش.…
- ❤🔥 6
- 💋 3
- 🔥 1
- 👀 1
- 💘 1