"çarpişma*تصادف"
#part_65
دنیز:
ـ دنیز...
صدای تئو پشت سرم آمد، اما این بار برنگشتم.
به سمت افه رفتم و کنار او ایستادم.
ـ بریم؟
افه چند لحظه نگاهم کرد، بعد لبخند کوتاهی زد.
ـ آره.
همراهش از عمارت بیرون آمدم.
تمام مدت سعی میکردم به تئو فکر نکنم.
به نگاهش.
به صدایش.
به آن «دنیز» کوتاهی که هنوز توی سرم میپیچید.
ولی قرار نبود اجازه بدهم امروز را خراب کند.
قرار بود خوش بگذرانم.
همین.
اول رفتیم یک کافه کوچک و دنج که افه میگفت قبلاً چند بار آمده.
روی صندلی روبهرویش نشستم و منو را برداشتم.
ـ چی خوبه؟
ـ هرچی خودت دوست داری.
ـ این جواب اصلاً کمک نکرد.
خندید.
ـ پس بذار من انتخاب کنم.
ـ اگه بد باشه، گردن خودته.
ـ قبول.
بعد از چند دقیقه سفارش داد و دوباره نگاهم کرد.
ـ بهتر شدی؟
ـ چی؟
ـ از صبح یهجوری بودی.
چند لحظه مکث کردم.
ـ من؟ نه... خوبم.
افه چیزی نگفت، فقط لبخند زد.
نمیدانستم چرا کنار او اینقدر راحت بودم.
شاید چون مجبور نبودم چیزی را توضیح بدهم.
شاید چون قرار نبود هر چند دقیقه یک بار از خودم بپرسم چه احساسی دارم.
کمی بعد، وقتی سفارشها رسید، حرفمان کمکم گرم شد.
از وکالت گفتیم، از آدمهای عجیبوغریب اطرافمان، از خاطرات بچگی.
حتی چند بار آنقدر خندیدم که خودم هم تعجب کردم.
برای اولین بار از صبح، واقعاً حواسم پرت شده بود.
انگار همه چی فراموش شده بود.
فقط من بودم و افه و یک بعدازظهر معمولی.
بعد از کافه، کمی در خیابان قدم زدیم.
افه هر چند دقیقه یک بار چیزی میگفت و من میخندیدم.
ـ چرا داری اینطوری نگام میکنی؟
افه شانه بالا انداخت.
ـ چون امروز بالاخره داری میخندی.
ـ خب؟
ـ هیچی. همین خوبه.
لبخند زدم.
ـ خیلی روانشناس شدی.
ـ از بس باهات حرف زدم.
ـ مگه چند وقته منو میشناسی؟
ـ به اندازه کافی.
سرم را تکان دادم.
ـ خیلی مطمئنی.
ـ آره.
خودم هم نفهمیدم چرا، ولی این بار لبخندم واقعیتر شد.
تا عصر بیرون ماندیم.
وقتی جلوی عمارت پیاده شدم، تازه فهمیدم چند ساعت گذشته.
افه قبل از اینکه برود گفت:
ـ خوش گذشت؟
نگاهش کردم.
ـ آره... خیلی.
ـ دنیز تو شرکت کاری پیش اومده برام میرم احتمالا دیر برگردم ...
- عه باشه! فعلا
افه لبخند زد و رفت.
من چند لحظه همانجا ایستادم.
بعد در را باز کردم و وارد حیاط شدم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که چشمم به کسی افتاد.
تئو.
کنار حیاط ایستاده بود.
دستهایش در جیب شلوارش بود و نگاهش مستقیم روی من قرار داشت.
چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتیم.
بعد من آرام از کنارش رد شدم.
ـ خوش گذشت؟
ایستادم.
برنگشتم.
ـ آره.
صدایش خیلی آرام بود.
ـ خوبه!
لبخند محوی روی لبم نشست.
ـ آره، خیلی.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ معلومه.
این بار برگشتم سمتش.
ـ منظورت چیه؟
شانهای بالا انداخت.
ـ هیچی.
ـ پس این قیافه چیه؟
ـ چه قیافهای؟
سمتش رفتم روبه رویش قرار گرفتم و به چشم هایش خیره شدم ... سرم را کمی کج کردم.
-تو کاروبار نداری منتظر من نشستی اینجا؟
تئو نگاهش را از من گرفت.
ـ منتظر تو نبودم!
خندیدم.
معلومه! کاملا معلومه!
خواستم بروم که صدایش دوباره بلند شد.
ـ دنیز!
ایستادم.
ـ چی؟
چند لحظه نگاهم کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید، اما منصرف شد.
ـ هیچی.
اخم کردم.
ـ پس صدام نکن.
تا میخواستم وارد عمارت شوم لینا با همون قیافه خونسرد همیشگی و لباس های اسپرت شیک رو به رویم ظاهر شد ...
مغرور گفت:
-برو کنار ...
چشم غره ای رفتم . برگشتم ببینم داره کجا میره که دیدم کنار تئو رفت ...
و بهش گفت بریم؟
Post #861
68
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_64 دنیز: صبح روز بعد، برخلاف چیزی که خودم انتظار داشتم، خیلی زود از خواب بیدار شدم. شاید به خاطر قراری بود که با افه گذاشته بودم. یا شاید هم... نه. قطعاً فقط به خاطر بیرون رفتن بود. جلوی آینه ایستادم و لباسهایم را مرتب کردم. یک شلوار…
- ❤🔥 10
- 💋 2
- ❤ 1
- 🔥 1
- 👀 1
- 💘 1