TGViewer
•𝐓eoDen• •𝐓eoDen• @teoden_daha17 · 257 subscribers
Post #869 40
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_66 دنیز: چند ثانیه فقط به لینا نگاه کردم. همان قیافه خونسرد همیشگی‌اش را داشت؛ انگار نه انگار چند دقیقه قبل من را با آن لحن مغرورانه کنار زده بود. بعد نگاهش را سمت تئو برد. ـ بریم؟ تئو چند لحظه چیزی نگفت. نگاهش برای یک لحظه روی من ماند.…
"çarpişma*تصادف"
#part_67

دنیز:
سریع از جا بلند شدم.
دیگه نمی‌خواستم بیشتر از این اونجا بشینم و بهشون فکر کنم.
فقط می‌خواستم تئو رو ببینم.
خودم هم نمی‌دونستم برای چی.
با عجله از عمارت بیرون زدم و خودم رو به خیابان رسوندم.
چند دقیقه بعد، از پشت شیشه یک غذاخوری چشمم به تئو افتاد.
همراه لینا سر یک میز نشسته بود.
هر دو مشغول صحبت بودند.
همان لحظه دوباره همان حس ناخوشایند توی سینه‌ام پیچید.
ابروهایم درهم رفت.
ـ جدی؟!
بدون اینکه بیشتر فکر کنم، وارد غذاخوری شدم.
مستقیم به سمت میز آنها رفتم.
تئو با دیدنم سرش را بالا آورد.
ـ دنیز؟
جوابش را ندادم.
کنارش ایستادم و با عصبانیت دستش را گرفتم.
تئو با تعجب از جا بلند شد.
ـ چی کار می‌کنی؟
ـ بیا.
ـ کجا؟
ـ فقط بیا!
بدون اینکه منتظر جوابش بمانم، کشیدمش دنبال خودم.
لینا با تعجب نگاهمان می‌کرد.
تئو چند قدم پشت سرم آمد و وقتی وارد راهروی کنار غذاخوری شدیم، دوباره گفت:
ـ دنیز، داری چی کار می‌کنی؟
جواب ندادم.
در سرویس بهداشتی را باز کردم و تئو را با خودم داخل بردم.
بعد در را پشت سرمان بستم.
تئو با تعجب نگاهم می‌کرد.
چند ثانیه فقط به هم خیره ماندیم.
بعد با عصبانیت گفتم:
ـ مرتیکه، چه غلطی می‌کنی اینجا؟
گوشه لبش بالا رفت.
یک نیشخند لجبازانه زد.
ـ چی شد؟ حسودیت شد؟
چند لحظه نگاهش کردم.
این بار دیگر نخواستم انکار کنم.
ـ آره، حسودیم شد!
راحت شدی؟
ابروهایش بالا رفت.
یک قدم جلو رفتم.
ـ مثل چی حسودیم شد!
صدایم می‌لرزید.
ـ کم مونده بود بمیرم وقتی دیدم اونجا کنار لینا نشستی.
لبخند روی صورت تئو کم‌کم محو شد.
نگاهم را از او نگرفتم.
ـ تصور اینکه کنار لینا هستی...
حرفم نصفه ماند.
نمی‌دانستم چطور باید این حجم از احساسی را که چند دقیقه قبل حتی حاضر نبودم اسمش را ببرم، توضیح بدهم.
تئو چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
ـ دقیقاً دنیز.
نگاهش کردم.
ـ چی؟
چشم‌هایم برای لحظه‌ای روی صورتش ثابت ماند.
تئو یک قدم نزدیک‌تر شد.
ـ همون عصبانیت.
صدایش آرام بود.
ـ همون فکری که نمی‌ذاره آدم خودش رو کنترل کنه.
چشم‌هایش را از من نگرفت.
نفسم را آرام بیرون دادم.
دقیقاً می‌فهمیدم.
یک قدم دیگر به او نزدیک شدم.
فاصله‌مان کم شده بود.
مستقیم به چشم‌هایش خیره شدم.
ـ گور بابای لینا و افه...
صدایم آرام‌تر شد.
ـ مگه نه؟
چند ثانیه سکوت بینمان افتاد.
نگاهش هنوز روی چشم‌هایم بود.
لبم را به هم فشار دادم و بالاخره چیزی را گفتم که از صبح هزار بار سعی کرده بودم از گفتنش فرار کنم.
ـ من فقط تو رو می‌خوام، تئو.
چشم‌هایش برای لحظه‌ای تغییر کرد.
انگار انتظار شنیدن این جمله را نداشت.
اما من این بار عقب نکشیدم.
ول کن بقیه رو.
صدایم پایین‌تر آمد.
ـ من دیگه نمی‌خوام ببینم تو کنار یکی دیگه‌ای و خودمو قانع کنم که برام مهم نیست.
دست های تئو در کسری از ثانیه دور کمرم حلقه شد . دست هایم پشت گردنش حلقه شد .تئو خیلی یهویی لب هایش را روی لب هایم گذاشت جوری که نتونستم برای چند ثانیه نفس بکشم.
  • 💘 7
  • ❤‍🔥 5
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 💋 1
More from @teoden_daha17
  1. Oct 12, 2026پارتِ جدید. 🫣🫣 ناشناس جهت نظراتتون👇🏻 @unknown_teodenbot
  2. Oct 12, 2026از سریال آبی برامون گرم نمیشه بیایین بریم پارتِ بعدی ...
  3. Oct 12, 2026قسمت جدیدو دیدین؟ خلیییی بد بود خیلی من اصلا نپسندیدم فراگ قسمت بعدیم که ریدمان بود. دنیز…
  4. Oct 12, 2026ماچچچ😂💋
  5. Oct 12, 2026روزتون مبارککک (با تاخیر😂)
  6. Oct 12, 2026Post #864
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →