"çarpişma*تصادف"
#part_62
دنیز:
هنوز چشمهایم بسته بود.
هنوز دستم دور گردن تئو بود و برای چند لحظه هیچچیز جز بودنش برایم اهمیت نداشت.
تا اینکه صدای آرامش را شنیدم.
ـ دنیز...
همین یک کلمه کافی بود.
انگار یکدفعه از خوابی طولانی بیدار شدم.
چشمهایم را باز کردم.
همان لحظه یادم آمد چه اتفاقی افتاده.
یادم آمد چرا دو روز تمام از اتاقم بیرون نیامده بودم.
یادم آمد تئو همهچیز را میدانسته.
یادم آمد چقدر از دستش عصبانی بودم.
فوراً از آغوشش جدا شدم.
آنقدر سریع که خود تئو هم برای لحظهای جا خورد.
نگاهش کردم و سعی کردم حالت صورتم را جدی نگه دارم.
ـ فکر نکن چون بغلت کردم، بخشیدمت.
تئو ابرویش را بالا انداخت.
ـ من همچین فکری کردم؟
ـ جو نگیرتت.
لبخند خیلی کوچکی گوشهی لبش نشست.
همین بیشتر عصبانیم کرد.
ـ نخند!
لبخندش محو شد.
ـ باشه.
نگاهم را از او گرفتم.
بعد ناگهان یاد چیزی افتادم.
ـ کجا رفته بودین؟
همهی نگرانی چند ساعت گذشته دوباره برگشت.
ـ چرا اینهمه طول کشید؟
تئو هنوز میخواست چیزی بگوید که چشمم به امیر افتاد.
چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
نگاهمان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
بعد خیلی سرد پرسیدم:
ـ خوبی؟
امیر انگار از شنیدن همین سؤال هم تعجب کرده بود.
لبخند خیلی آرامی زد.
ـ آره دخترم. خوبم.
کلمهی «دخترم» برای چند لحظه قلبم را فشرد.
اما چیزی نگفتم.
نگاهم را پایین انداختم.
کنان از پشت سر امیر جلو آمد.
ـ خب، فکر کنم وقتشه بریم داخل.
همه کمکم وارد عمارت شدند.
من هم چند قدم عقبتر از آنها راه افتادم.
وقتی وارد سالن شدیم، کنان به افراد عمارت نگاه کرد.
امیر هم کنارش ایستاد.
چهرهی هر دویشان جدی بود.
کنان گفت:
ـ همه گوش کنین.
آدمهای عمارت کمکم جمع شدند.
ـ معامله تموم شد.
چند نفر با نگرانی به هم نگاه کردند.
امیر ادامه داد:
ـ جلال دیگه خطری برای این خونه و هیچکدومتون نیست.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد کنان گفت:
ـ از امروز هیچکس مجبور نیست اینجا بمونه.
امیر نگاهش را بین افراد چرخاند.
ـ هرکسی میخواد بره، آزاده.
چند نفر نفس راحتی کشیدند.
انگار تازه فهمیده بودند تمام این مدت چه فشاری رویشان بوده.
من ساکت ایستاده بودم و فقط به حرفهایشان گوش میدادم.
هنوز ذهنم درگیر اتفاقات چند روز گذشته بود.
یکدفعه صدای افه را شنیدم.
ـ دنیز؟
برگشتم.
افه چند قدم جلوتر ایستاده بود.
ـ خوبی؟
برای لحظهای جا خوردم.
ـ یعنی ...
لبخند کوچکی زد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره، خوبم.
افه کمی نزدیکتر شد.
ـ چند روزه ندیدیمت. همه نگران بودن.
قبل از اینکه جواب بدهم، نگا تئو را حس کردم.
سرم را برگرداندم.
تئو چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و با اخم به افه نگاه میکرد.
خیلی واضح.
آنقدر واضح که همه میتوانستن متوجهش شوند.
افه بیخبر از نگاه تئو، دوباره رو به من گفت:
ـ اگه چیزی لازم داشتی، بهم بگو.
ـ ممنون.
-اگه میخوای یه کارایی کنیم. باهم بریم بیرون؟
-آره چرا که نه.
تئو خواست یک قدم جلو بیاید اما منصرف شد .
دستای مشت شده اش به آشکارا دیده میشد.
نیشخندی پنهان گوشه ی لبم شکل گرفت .
یک قدم دیگر نزدیک اِفه شدم ...
Post #844
134
•𝐓eoDen• "çarpişma*تصادف" #part_61 دنیز: بعد از حرف آدا، دیگر نتوانستم داخل آشپزخانه بمانم. بدون اینکه چیزی بگویم، از آنجا بیرون آمدم. به حیاط رفتم و شروع کردم بیهدف راه رفتن. یک طرف حیاط. بعد طرف دیگر. برمیگشتم. دوباره همان مسیر را میرفتم. نمیدانستم دقیقاً منتظر…
- ❤🔥 11
- 👀 3
- ❤ 2
- 💋 1
- 💘 1