angels' safe place .
i ll make you feel like heaven .
messenger : @swtmailbot
:)
شی @ssweetpalace
𝖲𝖼𝖾𝗇𝖾𝗌 𝗐𝖾 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗅𝗂𝗏𝖾𝖽 . دلم میخواست راجب تکتک جمله هاش صحبت کنم، اما خیلی طولانی میشد.
شیپپارتی! قصݛ شـیݛین قبول
شیپپارتی! قصݛ شـیݛین «برای آنها که در روزگار هراس، بیآنکه بدانند قهرماناند، کنار ما ماندند.» لحظهای اندیشیدم که شاید تاریخ، وفاداری را تنها هنگامی به خاطر میسپارد که دیر شده باشد؛ هنگامی که دیگر دستی برای نوازشکردن، صدایی برای صدا زدن و خانهای برای بازگشتن وجود ندارد. فکر…
شیپپارتی! قصݛ شـیݛین میخوام فضولی کنم.
شیپپارتی! قصݛ شـیݛین ㅤ ִ ︶ּ ݃ ⁞⠘⏝۟ 🤎 ִ ׄ ︶ּ ݃ ⁞⠘⏝۟ ׄ ִ ׄ ㅤ ִ ׄ ᷃ᩚ ִ ׄ ִ 🤩he 🤩ourtship 🤩oirée ׄ ִ ִ ִ ㅤ᩵᪲᪻ …
اما پیش از بستهشدن در، صدای دیگری از دل موزه برخاست؛ صدایی که نه شبیه میو بود، نه شبیه موسیقی و نه شبیه قدمهای انسانی.
صدای ورقخوردن صفحهای قدیمی بود.
و من آنجا را ترک کردم، با این اندیشه که هیچ خاطرهای بهراستی نمیمیرد، مگر آنکه آخرین کسی که به یادش میآورد نیز از جهان برود؛ و حتی آنگاه، شاید چیزی کوچک، به اندازهٔ رد پنجهای بر غبار، در گوشهای از جهان باقی بماند تا روزی رهگذری بینام از کنارش بگذرد، مکث کند و برای نخستین بار بپرسد
«این، روزگاری متعلق به چه کسی بود؟»
و شاید وظیفهٔ این موزه، نه زندهکردن گذشته، که گوشسپردن به همان صداهایی باشد که جهان از شنیدنشان بازمانده است.
زیرا فراموشی همیشه با فریادی بلند آغاز نمیشود؛ گاهی آهسته، از کنار یک ویترین میگذرد، روی نامی قدیمی مینشیند و آنقدر بیصدا پیش میرود که روزی هیچکس به یاد نمیآورد چه چیزی را از دست داده است.
شاید این موزه برای مردگان ساخته نشده بود؛ شاید برای آنهایی بود که هنوز زندهاند، اما از ترس آنکه روزی به فراموشی سپرده شوند، به هر نشانهای چنگ میزنند تا اثری از خود بر جای بگذارند.
شاید تاریخ، آنگونه که در کتابها نوشتهاند، تنها مجموعهای از تاریخها، نامها و پیروزیها نباشد. شاید تاریخ، انبوهی از صداهای خاموش باشد؛ صدای پنجهای کوچک بر شیشه، صدای قدمهای سربازی که دیگر به خانه بازنگشت، صدای کفشهایی که در میدان استراسبورگ بر سنگفرش کوبیده میشدند و صدای آدمهایی که در زمستانی بیپایان، به دنبال ذرهای گرما میگشتند.
به نقاشی خیره شدم. درختانش خمیده بودند، آسمانش سنگین بود و خانههای دوردست در مه گم شده بودند. با خود اندیشیدم که اگر تاریخ تنها از پادشاهان و جنگها ساخته نشده باشد، پس شاید از همین تابستانهای ازدسترفته، از گربههایی که دیگر کسی صدایشان نمیزند، از رقصندگانی که نمیدانستند چرا میرقصند و از آدمهایی ساخته شده باشد که در روزگاری سخت، بیآنکه بدانند روزی موضوع پژوهش و شگفتی آیندگان خواهند شد، تنها تلاش میکردند زنده بمانند.
شیپپارتی! قصݛ شـیݛین الان بعضیا بهم حرف میزنن ولی خب That's my girl.
شیپپارتی! قصݛ شـیݛین از آن تالار بیرون آمدم و به راهرویی رسیدم که روی دیوارهایش نقاشیهایی از آسمان تیره، زمینهای یخزده و درختانی بیبرگ دیده میشد. در میانهٔ راه، تصویری از سال ۱۸۱۶ قرار داشت؛ سالی که به سبب اثرات فوران عظیم آتشفشان تامبورا در سال پیش از آن، در بخشهایی از…
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
شیپپارتی! قصݛ شـیݛین تاریخ و زیست و شیمی و فلسفه رو براتون ترکیب کردم.
از آن تالار بیرون آمدم و به راهرویی رسیدم که روی دیوارهایش نقاشیهایی از آسمان تیره، زمینهای یخزده و درختانی بیبرگ دیده میشد. در میانهٔ راه، تصویری از سال ۱۸۱۶ قرار داشت؛ سالی که به سبب اثرات فوران عظیم آتشفشان تامبورا در سال پیش از آن، در بخشهایی از جهان با سرمای غیرمعمول و نابسامانی آبوهوایی همراه شد و به «سال بدون تابستان» شهرت یافت.
در بعضی مناطق، محصولها آسیب دیدند، مردم با کمبود غذا روبهرو شدند و تابستان آنگونه که انتظار میرفت از راه نرسید. در این میان، نویسندگان و هنرمندان نیز زیر سایهٔ هوایی تیره و روزهایی نامعمول زندگی میکردند؛ جهانی که انگار خورشیدش را برای مدتی کوتاه گم کرده بود.