به نقاشی خیره شدم. درختانش خمیده بودند، آسمانش سنگین بود و خانههای دوردست در مه گم شده بودند. با خود اندیشیدم که اگر تاریخ تنها از پادشاهان و جنگها ساخته نشده باشد، پس شاید از همین تابستانهای ازدسترفته، از گربههایی که دیگر کسی صدایشان نمیزند، از رقصندگانی که نمیدانستند چرا میرقصند و از آدمهایی ساخته شده باشد که در روزگاری سخت، بیآنکه بدانند روزی موضوع پژوهش و شگفتی آیندگان خواهند شد، تنها تلاش میکردند زنده بمانند.
و این دقیقاً همون چیزي بود که میخواستم بگم؛ تاریخ تماماً به فتوحات و لشکرکشیها و جمال و شکوهمندی نیست. تاریخ دقیقاً میتونه چیزی رو به وجود بیاره، پرورش بده، شکل بده و در نهایت نشر بده که در اون لحظه شاید اصلأ یك بحث تاریخی به نظر نیاد، اما ممکنه یك ملت و یك شهر و یك دوره رو به سختي کشیده باشه؛ همونطور که اخیرأ خوندم، ما هیچوقت اون حقیقت درست و عمیق رو پشت داستان شهر سوخته کشورمون نفهمیدیم. اونقدرها هم بزرگ نیست نه؟ اما بزرگه. دقیقا مثل داستان همین گربهها