اما پیش از بستهشدن در، صدای دیگری از دل موزه برخاست؛ صدایی که نه شبیه میو بود، نه شبیه موسیقی و نه شبیه قدمهای انسانی.
صدای ورقخوردن صفحهای قدیمی بود.
و من آنجا را ترک کردم، با این اندیشه که هیچ خاطرهای بهراستی نمیمیرد، مگر آنکه آخرین کسی که به یادش میآورد نیز از جهان برود؛ و حتی آنگاه، شاید چیزی کوچک، به اندازهٔ رد پنجهای بر غبار، در گوشهای از جهان باقی بماند تا روزی رهگذری بینام از کنارش بگذرد، مکث کند و برای نخستین بار بپرسد
«این، روزگاری متعلق به چه کسی بود؟»
بهترین پایان ممکن.
پایانش جوری بود که تمام اون حس سنگینی و حیرت رو تو خودش نگه داشت، و ناامیدت نکرد.
انسانها تاریخ رو بیاهمیت تلقی میکنن درصورتی که آگاه نیستن روزی خودشون هستن که بین این تاریخ عملاً محو میشن. چندتا چیز هستن که تو این دنیا، و دیگر دنیاها، تاپ هستن و به شخصه بهشون اعتقاد دارم؛ که یکیشون تاریخ هست، اصلا تابحال شده از خودتون بپرسید اگر تاریخ نبود ما اینجا نبودیم؟ چون اگر تاریخ نبود، ما واقعاً اینجا نبودیم. امیدوارم متوجهش بشید -
خسته نباشي ویل، فکر کنم نظراتم به اندازهی کافی ارزش و اهمیت نوشتهت رو بیان کردن، به علاوه واقعاً عاشق قلمت هستم همه چیز رو خیلی خوب توصیف میکنی، حتی پیچیدهترین روایتها رو به روانترین شکل بازگو میکنی که این خیلی ارزش داره؛
واقعاً خسته نباشي، وارد شدن به موزهت پشیمونم نکرد🤍))