شاید این موزه برای مردگان ساخته نشده بود؛ شاید برای آنهایی بود که هنوز زندهاند، اما از ترس آنکه روزی به فراموشی سپرده شوند، به هر نشانهای چنگ میزنند تا اثری از خود بر جای بگذارند.
شاید تاریخ، آنگونه که در کتابها نوشتهاند، تنها مجموعهای از تاریخها، نامها و پیروزیها نباشد. شاید تاریخ، انبوهی از صداهای خاموش باشد؛ صدای پنجهای کوچک بر شیشه، صدای قدمهای سربازی که دیگر به خانه بازنگشت، صدای کفشهایی که در میدان استراسبورگ بر سنگفرش کوبیده میشدند و صدای آدمهایی که در زمستانی بیپایان، به دنبال ذرهای گرما میگشتند.
این پارت رو خیلي دوست داشتم؛ تاریخ هیچوقت فراموش نمیکنه، اما این نشونه رو به وقایعش میده که مردم دارن فراموش میکنن، و این چیزیه که روایتها رو میترسونه.
هر کدوم از اون آدمهایی که تو اون میدون تقریبا نابود شدن، یا هر کدوم از اون گربهها، شاید مرده باشن اما هیچوقت نامشون از صفحات تاریخ این دنیا حذف نشده.