از آن تالار بیرون آمدم و به راهرویی رسیدم که روی دیوارهایش نقاشیهایی از آسمان تیره، زمینهای یخزده و درختانی بیبرگ دیده میشد. در میانهٔ راه، تصویری از سال ۱۸۱۶ قرار داشت؛ سالی که به سبب اثرات فوران عظیم آتشفشان تامبورا در سال پیش از آن، در بخشهایی از جهان با سرمای غیرمعمول و نابسامانی آبوهوایی همراه شد و به «سال بدون تابستان» شهرت یافت.
در بعضی مناطق، محصولها آسیب دیدند، مردم با کمبود غذا روبهرو شدند و تابستان آنگونه که انتظار میرفت از راه نرسید. در این میان، نویسندگان و هنرمندان نیز زیر سایهٔ هوایی تیره و روزهایی نامعمول زندگی میکردند؛ جهانی که انگار خورشیدش را برای مدتی کوتاه گم کرده بود.
یکی دیگه از روایتهایی که خیلی بهش فکر میکنم. تصور میکنیم زمانی رو که گاز و مه و غبار جوری جلوی تابش نور خورشید به زمین رو گرفته که دیگه چیزی به اسم تابستون نداشتیم، محصولات از بین رفتن، و همهجا در یك تاریکی و سرمای عجیبه.
البته که پدیدهای طبیعیه اما حرف من اینه که انگار تنها و تنها طبیعته که میتونه طبیعت رو دیس کنه!
اولین مادهی کیهان که درواقع داره جلوی همنوع خودش رو میگیره، و به همنوع خودش آسیب میزنه. جالب نیست؟