TGViewer
Channel Public Channel
کتاب‌ماهی

کتاب‌ماهی

@settisbook

أنا لَستُ لي.
𓆟

ناشناس:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1790438366
پلی‌لیست:
https://t.me/Aacousticnesstothemoon
Subscribers
107
Photos
66
Videos
31
Links
17

Showing posts older than #272 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #271 200
ویتسلاف نزوال خطاب به خواننده‌اش می‌نویسد:«همراه با من هذیان بگویید!» و بودلر می‌نویسد:«باید همیشه مست بود... مست از شراب، از شعر، از تقوی، از هر چه بخواهید...» غزل‌سرایی نوعی مستی است و آدمی برای اینکه راحت‌تر خودش را با دنیا تطبیق بدهد، مست می‌شود. انقلاب مایل نیست تحت نظر باشد و مورد بررسی قرار گیرد، بلکه می‌خواهد جزئی از آن بشویم؛ بدین گونه است که انقلاب مغازله می‌شود و غزل‌سرایی برایش از واجبات است.

-زندگی جای دیگری‌ست، میلان کوندرا
  • ❤ 4
Post #269 186
او در رؤیای مرگ، بی‌نهایت را جستجو می‌کرد. زندگی‌اش به طرزی ناامید‌کننده‌ حقیر بود و تمام چیزهای دور و برش پیش‌پاافتاده و عاری از درخشش؛ اما مرگ مطلق است؛ غیر قابل تقسیم است و غیر قابل تغییر.

-زندگی جای دیگری‌ست، میلان کوندرا
  • ❤ 4
Post #267 150

Forwarded from تنهایی بلوطانه؛

مرد رو به در خروجی دوید: «من از این خانه می‌روم.»
قهرمان یونس روی صندلی جابه‌جا شد: «کجا می‌روی؟ از خودت فرار می‌کنی؟ همه‌جا آسمان همین رنگ است.»
وهاب به ماه تمام، فراز کاج خیره شد: «این جماعت غربتم را به نهایت می‌رسانند.»
یونس تبسمی کرد: «پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاری‌ای نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.»


[خانه‌ی ادریسی‌ها، غزاله علیزاده]
  • ❤ 6
Post #266 867
«بدایت عشق به کمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند؛ که عاشق را حساب با عشق است؛ با معشوق چه حساب دارد؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد، و بی‌عشق او را مرگ باشد. در این حالت وقت باشد که خود را نیز فراموش کند که عاشق وقت باشد که از عشق چندان غصه و درد و حسرت بیند که نه در بند وصال باشد، و نه غم هجران خورد. زیرا که نه از وصال او را شادی آید و نه از فراق او را رنج و غم نماید؛ همه‌ی خود را به عشق داده باشد.»

«چون از تو به جز عشق نجویم به جهان
هجران و وصال تو مرا شد یک‌سان
بی‌عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی؛ خواهی هجران»

-تمهیدات، عین‌القضات همدانی
  • ❤ 5
Post #265 177

Forwarded from وَرطه

Everyone is going through something by Luca Ponsato.
  • ❤ 1
Post #264 829
«انسان صادق در یک روز به چهل حال درآید؛ منافق چهل سال در یک حال بماند.»

-جنید بغدادی
  • ❤ 7
Post #263 270
  • ❤ 15
Post #261 191
  • ❤ 3
Post #260 209
دقیقا جناب اخوان ثالث. دقیقا.
  • ❤ 5
Post #259 243
  • ❤ 4
Post #257 213

Forwarded from بَذر

یک نفر که جزو کسانی بود که رفته بودند تا غزاله علیزاده را پس از خودکشی از آن بالا پایین بیاورند، می‌گفت اگر خود او آن منظره را دیده بود، خودکشی نمی‌کرد. گنجشک‌ها روی درخت‌های بالای سرش می‌خواندند و آفتاب قشنگی از لابه‌لای برگ‌ها می‌تابید و روی ناخن‌هایش منعکس شده بود. انگار نه انگار. خم به ابروی طبیعت هم نیامده بود که کسی این‌جا خودش را کشته است. اگر می‌خواهی بمیری، بمیر. اما صبح روز بعد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و زندگی با قدرت تمام ادامه دارد و جلوه می‌کند. اگر آدم بداند که این همه در برابر عظمت طبیعت ناچیز است، طلب‌کاری‌اش از دنیا و توقعش از خودش کم می‌شود. من سعی می‌کنم در زندگی خصوصی‌ام، با اعلام مداوم طلب‌کاری از دنیا، دست به خودکشی تدریجی نزنم.

_متن از عباس کیارستمی برای غزاله علیزاده.
  • ❤ 5
Post #256 956
نشر مردمنگار امروز، سالگرد ترور و مرگ قهرمانانۀ غَسّان کَنَفانی (Ghassan Kanafani)، شاعر، روزنامه‌نگار و نویسنده چپ‌گرای فلسطینی (زادۀ۸ آوریل ۱۹۳۶ در عکا و درگذشتۀ ۸ ژوئیه ۱۹۷۲ در بیروت) است. او که بیشتر با آثار ادبی‌اش شناخته شده، همچنین از اعضای رهبری «جبهۀ مردمی / خلق…
وطن چقدر شبیه توست و تو چقدر شبیه وطنی و مرگ، همیشه همراه زیبایی‌ست. چه زیبا شدی در مرگ، ای غسان… زیبایی‌ات به اوج رسید،
آنگاه که مرگ از تو ناامید شد وُ خودکشی کرد.
آری، مرگ در تو خود را کشت، مرگ در تو منفجر شد، چرا که بیش از بیست سال، او را در خود حمل می‌کردی، بی‌آنکه اجازه دهی متولد شود و اکنون،
مرگ با تو کامل شد و تو با او.
ما شما را بر دوش کشیدیم... تو را، وطن را و مرگ را در کیسه‌ای جا دادیم و در تشییعی با سرودهایی بی‌روح به خاک سپردیم… بی‌آنکه بدانیم، مرثیه‌گوی که باشیم، چرا که همه‌تان سزاوار مرثیه‌اید و ما پیش از آن، خود را به مرگ طبیعی سپرده بودیم...

-متنی از محمود درویش در سوگ غسان کنفانی.
ترجمه‌ی سعید هلیچی.
  • ❤ 6
Post #255 185

Forwarded from نشر مردمنگار

امروز، سالگرد ترور و مرگ قهرمانانۀ غَسّان کَنَفانی (Ghassan Kanafani)، شاعر، روزنامه‌نگار و نویسنده چپ‌گرای فلسطینی (زادۀ۸ آوریل ۱۹۳۶ در عکا و درگذشتۀ ۸ ژوئیه ۱۹۷۲ در بیروت) است.
او که بیشتر با آثار ادبی‌اش شناخته شده، همچنین از اعضای رهبری «جبهۀ مردمی / خلق برای آزادی فلسطین» (الجبهة الشعبیة لتحریر فلسطین) بود و از همین رو در سال ۱۹۷۲ در بیروت هدف موساد قرار گرفت و به قتل رسید.
ترجمۀ نخستین اثر سیاسی غسان کنفانی با عنوان «انقلاب ۱۹۳۶-۱۹۳۹ فلسطین» در نشر مردمنگار منتشر می‌شود.
این متن مشهور از غسان کنفانی با ترجمه پروانه قاسمیان، به ضمیمۀ مقالاتی از لوئیس برهونی و شارلوت کیتس به قلم احسان پورخیری و از زبان انگلیسی ترجمه شده است.

معرفی کتاب: انقلاب ۱۹۳۶-۱۹۳۹ فلسطین
معرفی نویسنده: غسان کنفانی
معرفی دیگر نویسندگان: لوئیس برهونی و شارلوت کیتس
معرفی مترجم: پروانه قاسمیان، احسان پورخیری
@MardomnegarPub
  • ❤ 3
Post #251 192

Forwarded from le vent nous portera

آخ، عزیزم! دوری از او که دوستش می‌داریم چقدر طاقت‌فرساست. از چهره‌ات محرومم و در این جهان چیزی از آن عزیزتر ندارم. برایم زیاد و زود بنویس. تنهایم نگذار. منتظرت می‌مانم. هرچقدر که لازم باشد، در هر چه به تو مربوط است، بی نهایت صبورم. اما در عین حال تب‌و‌تابی در خونم می‌جوشد که آزارم می‌دهد. میلی به سوزاندن و بلعیدن همه‌چیز، و این همه از عشقم به توست. خداحافظ، پیروزی کوچک! در خیالت کنارم باش. خواهش می‌کنم زود بیا. با اشتیاق تمام می‌بوسمت.

از نامه‌های آلبر کامو به ماریا کاسارس
  • ❤ 3
Post #250 794
در جوی زمان، در خواب تماشای تو می‌رویم
سیمای روان، با شبنم افشان تو می‌شویم
پرهایم؟ پرپر شده‌ام. چشم نویدم، به نگاهی تر شده‌ام
این سو نه، آن سویم.
و در آن سوی نگاه، چیزی را می‌بینم، چیزی را می‌جویم
سنگی می‌شکنم، رازی با نقش تو می‌گویم
برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابری رفت
من کوهم: می‌پایم. من بادم: می‌پویم.
در دشت دگر، گل افسوسی چو بروید، می‌آیم، می‌بویم.

-نه به سنگ، سهراب سپهری
  • ❤ 3
Post #249 155

Forwarded from نگاران | ادبیات

از سخنرانی نزار قبانی در لیبی:

در کتاب مقدس آمده: «در ابتدا کلمه بود.»
و این آشکارا به این نکته اشاره دارد که به لحاظ ترتیب زمانی، کلمه، قبل از عناصر چهارگانه یعنی آب و آتش و باد و خاک، آفریده شده و بدیهی است که کلمه قبل از حکومت، پیش از زندان‌ها، قبل از دادگاه‌های تفتیش عقاید، قبل از تازیانه‌ها و سلول‌های انفرادی و چوبه‌های دار و میدان‌های تیر و اعدام وجود داشته است.
و از آن‌جا که کلمه بسیار قدیمی و اصیل است، مامور پلیس وقتی او را بازجویی می‌کند، می‌کوشد تا مستقیم به چشم‌هایش نگاه نکند تا گریه‌اش نگیرد و اشکش بر اوراق پرونده فرونچکد!

مقالات، روایات، خاطرات
سید حسن حسینی

@kalamat_k
  • ❤ 4
Post #247 167
گفتم به نام آن ذاتِ بی‌چون که عابد را معبود و عاشق را معشوق آفرید. حسینا پرسید:«این جمله مال کی بود؟»
«نمی‌دانم، خیال می‌کنم یکی از انشاهام را با این جمله شروع کرده بودم.»
«خیلی زنانه است.»
«می‌دانم، چون من زنم.»
«خیلی هم زنی.»
«چرا انقدر خودت را پس می‌کشی؟»
«نمی‌دانم، ازت می‌ترسم.»

-سال بلوا، عباس معروفی
  • ❤ 4
Post #246 291
به جایی بر می‌گشتم که زمانش را به یاد نمی‌آوردم، دنبال دور خوشی می‌گشتم که خاطره‌ای بتواند گناهی را ببخشد، اما می‌بایست از سال و ماه می‌گذشتم و می‌ترسیدم از غصه گریه‌ام بگیرد، و می‌ترسیدم زیاد از خودم دور شوم.

-سال بلوا، عباس معروفی
  • ❤ 4
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →