📖گفتوگوی من با یک کتاب (2)
✍️مختاره مهسا بسیج
امروز کتابم را در آغوش گرفتم و آرام گفتم:
من: ای کتاب، اگر میتوانستی حرف بزنی، از چه چیزی برایم میگفتی؟
کتاب: از دخترانی میگفتم که آرزوهای بزرگی در قلب کوچکشان دارند؛ دخترانی که دوست دارند درس بخوانند، داکتر، معلم، مهندس و نویسنده شوند.
من: پس چرا صدای بعضی از آنها را نمیشنویم؟
کتاب: چون گاهی شرایط زندگی اجازه نمیدهد صدایشان بلند شود. اما باور کن، سکوتشان به معنی نداشتن آرزو نیست.
من: وقتی یک دختر افغان دفتر و کتابش را میبیند، چه احساسی دارد؟
کتاب: شاید همزمان هم لبخند بزند و هم دلش بگیرد؛ چون برای بعضی دختران، کتاب فقط چند صفحه کاغذ نیست، بلکه نماد آرزویی است که هنوز برای رسیدن به آن تلاش میکنند.
من: اگر یک روز همهی دختران افغانستان بتوانند آزادانه درس بخوانند، چه میگویی؟
کتاب: آن روز من از خوشحالی ورق خواهم خورد. هر صفحهام پر از داستان موفقیت دخترانی خواهد شد که با دانش و تلاش، آیندهی خود و سرزمینشان را ساختند.
من: ای کتاب، تو به من چه میآموزی؟
کتاب: به تو میآموزم که امید را حتی در سختترین روزها فراموش نکنی؛ زیرا گاهی یک آرزو، یک قلم و یک کتاب میتواند آغاز یک آیندهی زیبا باشد.
کتاب را بستم، اما حرفهایش در ذهنم باقی ماند. به کتابم نگاه کردم و با خود گفتم: کاش هیچ دختری مجبور نباشد آرزوهایش را فقط در دلش نگه دارد.
#کتاب
#مختاره
#مکتبگلستان
@setaragolestan
Post #9
104
- ❤ 8