✍فانوس کریمی
*بعضی روزها عجیباند؛ مانند امروز.*
یک روز عجیب بود، از همان روزهایی که حال نداریم، طاقت و حوصله و اعصابمان، همهچیز صفر است. همهچیز برایت خستهکننده میشود و فقط میخواهی هرچه زودتر امروز تمام شود.
نمیدانم در این دنیا چه چیزی اذیتم میکند، اما حالم گرفته است. دلم میخواهد بروم؛ یک جای خیلی دور، دور از این شهر، دور از این سرزمین...
با تمام حال بدی که داشتم، رفتم سراغ کارهایم. کارها را تمام کردم و نوبت رسید به موهایم. موهایم را شانه کردم و رفتم جلوی آینه. داشتم به خودم نگاه میکردم و موهایم را شانه میزدم که یاد این متن افتادم:
«این روزها مُد شده میگویند نجاتدهنده در آینه است؛ اما داستایفسکی گفته بود: در آغوشم بگیر و نجاتم بده، قاتلی به دنبال من است که گاهبهگاه در آینهها میبینمش.»
برایم تعجبآور بود که داستایفسکی با این جمله چه چیزی را میخواسته به گوش جهانیان برساند. یعنی ممکن است خود آدم، قاتل خودش باشد؟
نمیدانم... اما به این فکر کردم که گاهی دنیا با تمام دشواریهایش تو را به گریه میاندازد؛ خسته میشوی، کم میآوری و دیگر نمیدانی باید به کجا پناه ببری. شاید در آن لحظه، تنها کسی که میتواند تو را در آغوش بگیرد، خودت باشی.
این خود ما هستیم که با خودمان حرف میزنیم تا آرام شویم. این خود ما هستیم که قدمبهقدم همراه خودمان میمانیم و برای بهتر شدن تلاش میکنیم.
نمیدانم... امروز من همان خستهای هستم که درک کردنش سخت است.
و من میمانم و این شعر:
«کار سن نیست که اینگونه زمینگیر شدم
من به اندازهی غمهای دلم پیر شدم!»
*قلم فانوس*
#فانوس
#مکتبگلستان
@setaragolrstan
Post #21
98
- ❤ 4