📖گفتوگوی من با یک کتاب (۱)
✍️مختاره مهسا بسیج
امروز کتابی را در دست گرفتم و آرام آرام ورق زدم. ناگهان با خود گفتم:
من: ای کتاب، چرا اینقدر ساکتی؟ در دل تو چه رازهایی پنهان است؟
کتاب: من ساکت نیستم؛ هر صفحهام داستانی دارد. داستان دخترانی که با وجود سختیها هنوز آرزوهای بزرگی در دل دارند.
من: از دختران افغانستان چه میدانی؟
کتاب: میدانم که بسیاری از آنها دوست دارند درس بخوانند، آیندهی خود را بسازند و برای خانواده و جامعهشان مفید باشند. گاهی دلشان پر از غم میشود، اما امیدشان را از دست نمیدهند.
من: اگر میتوانستی با دختران افغانستان حرف بزنی، چه میگفتی؟
کتاب: میگفتم که رؤیاهایتان ارزشمند است. حتی اگر راه سخت باشد، امید و تلاش را از خود دور نکنید.
من: و اگر من روزی از مشکلات خسته شوم، چه کنم؟
کتاب: مرا باز کن و بخوان؛ شاید در میان صفحههایم دوباره امیدی پیدا کنی.
کتاب را بستم و لبخند زدم. فهمیدم که گاهی یک کتاب میتواند مانند یک دوست، حرفهای ناگفتهی دل انسان را بشنود و به او امید بدهد.
#کتاب
#مکتب_گلستان
#مختاره
setaragolestan@
Post #8
93
- ❤ 9