🔺دیوار
✍️حنانه
داستانهای ناگفته یک دیوار
مثل دیوار مکتب بسته شده دخترانهای که هر روز از کنار آن رد میشوم ،چقدر حرف داشت آن دیوار، انگار هزار سال است نگذاشتند حرفش را بزند تا نگاهش میکردی میخواست حرف بزند؛ گفت : «میدانی چقدر رنج کشیدهام ؟»
گفتم : «نه مگر یک دیوار چه رنجی میتواند بکشد ؟»
گفت :« روزی که من را میساختند هم همین فکر را میکردم تا به حال تو ضجه زدن دختران این مکتب را دیدهای؟
تا به حال تیر باران کردن یک زن روی من را دیدهای ؟
شلاق زدن یک پسر پانزده ساله را دیدهای؟
بردن یک دختر 20 ساله را که الان معلوم نیست کجاست را دیدهای؟ اگر میدیدی باز هم آن آدم سابق میشدی ؟»
گفتم : «نه !
من هیچکدام اینها را ندیدم ولی واقعا تعجب میکنم از اینکه تو همهۀ اینها را دیدهای چه بسا بیشتر از اینها و چطور هنوز فرونریختی؟ »
گفت : «درسته من ترک های زیادی دارم و آشفته بنظر میرسم ولی چیزی که من را با وجود همه اینها نگه داشته امید است.
من هنوز امید دارم تا روزی این مکتب باز شود و همۀ دختران سرزمینم در کمال آزادی، رفاه و امنیت بیایند و اینجا درس بخوانند،
من مطمئنم یک روز بلاخره این اتفاق میافتد...»
#حنانه
#مکتبگلستان
@setaragolestan
Post #7
96
- ❤ 9