"ناصر فرهاد" معروف به ناصر سناتور، لات خوش تیپ تهران که در اواخر دهه ۲۰ اعدام شد روزی با زیدش سوار بر کالسکه بود که "حسین چول" برای آنکه جاگرم کند و به دلیل دعوا کردن با ناصر فرهاد سری تو سرها درآورد جلوی کالسکه را گرفت. این رسم قدیم بود که از روزگار "اکبر خراسانی" و حتی پیش از آن افراد میبایست ادعای بزن بهادری خود را ثابت میکردند و گرنه اگر فیل در جنگل نبود گاومیش هم خیلی پز میداد. القصه ناصر پیاده شد و حسین چول یخه او را چسبید ولی با یک کف گرگی به داخل جوی آب افتاد.
چندان که همچو دف ز جهان ناله میکنم
سیلی همان مرا به بناگوش می زند!
پاسبانها هم که او را دیدند یک کتک مفصل به او زدند و بیهوش شد! فردا که خمار کتک دیشب خوابید ملتفت شد قسمتی از یخه ناصر در دستش مانده است پس همه جا جار زد دیشب در دعوا یقه ناصر سناتور را جر داده است! مردم البته فهمیدند که این بابا خر خودش را سر جایش نبسته و گنده گویی کرده است ولی بالاخره تاریخ پر از کسانیست که سیلی خوردهاند و بعد ادعای منم آن شیر یله! کردهاند. تا سخن از ناصر است و سیلی زدن بگذارید بگویم او رفیق "طیّب حاج رضایی" بود و از قضا طیّب هم سیلیهای بسیار محکمی در دعوا میزد که کمتر کسی میتوانست جلوی ضرب دست او دوام بیاورد و البته آخر کار هم از آنجا که موش همیشه توی چاه آدم وسواسی میافتد یکی از همین سیلیها کار دستش داد. در ۱۳۳۹ شاه تصمیم گرفت فرزندش در یک محله عادی ایران و بیمارستان دولتی به دنیا بیاید پس زایشگاه بنگاه حمایت مادران و کودکان یا بیمارستان شهید اکبرآبادی فعلی(فرح سابق) را در منیریه برگزید که ساختمان جدیدترش در مولوی افتتاح شده بود. طیّب حاج رضایی که خوشش آمده بود ولیعهد بچه محل و از جنوب شهر باشد برای تولّد او یک طاق نصرت در پیاده رو نزدیک بیمارستان برپا کرد. خود طیّب هم با نوچههایش اغلب در کنار این طاق نصرت بود. روزی که شاه برای سر زدن به زنش قرار بود به بیمارستان رود ماموران شهربانی وظیفه داشتند خیابان را قرق کنند ولی کسی جرات نداشت به طیّب چیزی بگوید و البته او هم گوشش به این حرفها بدهکار نبود و برای آجان و پاسبان و گروه بان سوتی جماعت تره خرد نمیکرد. "سرلشکر نعمت الله نصیری" که خودش شخصا برای سامان امور و خوش رقصی برای شاه به محل رفته بود وقتی طیّب را دید با عصبانیت گفت:"این مرتیکه اینجا چکار می کند!؟"
ولی طیّب توجهی نکرد و نصیری به جای آنکه بداند در خیابان مولوی دهه ۳۰ موش هم با عصا راه میرود به طیّب نزدیک شد و به او پرخاش کرد. طیّب که بعد از کودتای ۲۸ مرداد خود را تاج بخش میدانست چنان سیلی محکمی به گوش نصیری زد که با سر به جوی آب کنار خیابان افتاد. در همین حین شاه سر رسید و ماموران، نصیری را از زمین بلند کردند و البته طبیعی است که ابدا به روی خود نیاوردند چه بلایی بر سر سرلشکر آمده است. شاه با طیّب دست داد و بیمعطلی به بیمارستان رفت ولی نصیری کینه طیّب را به دل گرفت و در نهایت سیلی او را چند سال بعد با اعدام پاسخ داد.
بینید چون به دار یهودان مسیح را
هرگز مباد صبر در آن گیر و دارتان!
محمّدامین احمدپور
@savadvabayaz | سواد و بیاض
Post #454
2.32K
- ❤ 35
- 👍 4
- 👏 1
- 😁 1