آزاداندیشی و تفکر ایدئولوژیک | پارت پنجم
تا اینجا گفتیم ایدئولوژی یعنی مجموعهای از باورها درباره انسان، جامعه و سیاست.
خودِ داشتن ایدئولوژی لزوماً به معنی بستهفکری نیست. مسئله از جایی شروع میشود که یک چارچوب فکری آنقدر قطعی شود که دیگر نتواند نقد و پرسش را تحمل کند.
برای دیدن این موضوع در تاریخ، رفتیم سراغ نازیسم.
دیدیم نازیها چه تعریفی از «ملت» و «انسان مطلوب» داشتند، چه کسانی را «خودی» میدانستند و چگونه بخشی از این باورها را به قانون تبدیل کردند.
اما یک سؤال مهم باقی میماند:
چطور میشود چنین نگاهی را در جامعه جا انداخت و برای مدت طولانی حفظ کرد؟
فقط با قانون؟
نه.
اگر قرار باشد یک حکومت نگاه خاصی به جامعه داشته باشد، باید کاری کند که این نگاه فقط در قانون نباشد؛ بلکه وارد آموزش، رسانه و تربیت نسل بعد هم بشود.
مدرسه؛ از کودکی شروع میشود
بعد از به قدرت رسیدن هیتلر در سال ۱۹۳۳، نظام آموزشی آلمان تحت فشار قرار گرفت تا با سیاستهای حکومت نازی هماهنگ شود.
محتوای بعضی کتابهای درسی تغییر کرد و نگاه نازیها به تاریخ، ملت و نژاد وارد آموزش شد. حتی درسهایی مانند زیستشناسی برای آموزش نظریههای نژادی مورد استفاده قرار گرفتند.
یعنی مدرسه دیگر فقط جایی برای آموزش خواندن و نوشتن یا علوم نبود.
قرار بود دانشآموز با تصویر خاصی از انسان، جامعه و ملت بزرگ شود.
اما مدرسه بهتنهایی کافی نبود.
رسانه؛ وقتی یک روایت مدام تکرار میشود
در ۱۳ مارس ۱۹۳۳، وزارت «روشنگری عمومی و تبلیغات» به ریاست یوزف گوبلز تشکیل شد.
روزنامهها، رادیو، سینما و پوسترها به ابزارهای مهم تبلیغات حکومت تبدیل شدند.
رادیو اهمیت زیادی داشت و حکومت با تولید و توزیع گیرندههای ارزانقیمت، تلاش کرد پیامهای رسمی را به خانههای بیشتری برساند.
حالا یک کودک میتوانست در مدرسه یک روایت را بشنود، همان روایت را در رادیو بشنود و در روزنامه و پوستر هم با همان تصویر روبهرو شود.
وقتی یک پیام بارها تکرار شود و همزمان صداهای مخالف از رسانهها حذف شوند، مسئله فقط تبلیغات نیست.
دامنه انتخاب فکری مردم هم محدود میشود.
نسل جوان؛ ساختن آینده
نازیها میدانستند اگر این نظام فکری قرار است ادامه پیدا کند، باید نسل جدید هم با آن تربیت شود.
برای پسران هیتلریوگِند و برای دختران اتحادیه دختران آلمانی وجود داشت.
ورزش، اردو، آموزش و فعالیتهای گروهی در این سازمانها با تربیت سیاسی و وفاداری به حکومت همراه بود.
در سال ۱۹۳۶، دولت مشارکت جوانان در سازمانهای جوانان نازی را به شکل گستردهای اجباری کرد و در سال ۱۹۳۹ الزام قانونی خدمت جوانان در این سازمانها گستردهتر شد.
بنابراین کودک و نوجوان فقط در مدرسه با این نگاه روبهرو نبود. بخشی از اوقات فراغت و فعالیتهای اجتماعی او هم در محیطی میگذشت که حکومت بر آن نظارت داشت.
در واقع، حکومت تلاش میکرد یک نگاه مشخص را از کلاس درس تا زندگی اجتماعی همراه نسل جوان کند.
اما این چه ربطی به آزاداندیشی دارد؟
اینجا دوباره باید به سؤال اصلی خودمان برگردیم.
آزاداندیشی یعنی بتوانیم درباره باورهای خودمان سؤال کنیم.
اما برای سؤال کردن، باید امکان مقایسه داشته باشیم.
اگر کسی بگوید:
«این گروه دشمن است.»
یک فرد آزاداندیش میتواند بپرسد:
«چرا؟ دلیلش چیست؟ آیا همه اعضای این گروه واقعاً چنین هستند؟ آیا ممکن است این تصویر اشتباه باشد؟»
اما اگر از کودکی فقط یک پاسخ به ما داده شود و هر نظر مخالفی هم به عنوان دروغ، خیانت یا دشمنی معرفی شود، فرصت بررسی آن باور بسیار کمتر میشود.
اینجا تفاوت مهمی میان ایدئولوژی و تفکر ایدئولوژیکِ بسته دیده میشود.
یک ایدئولوژی میتواند بگوید:
«من چنین تعریفی از جامعه دارم.»
اما تفکر ایدئولوژیکِ بسته ممکن است یک قدم جلوتر برود و بگوید:
«این تعریف حقیقت قطعی است و هرکس با آن مخالف باشد، مشکل دارد.»
در مورد نازیسم، این مسئله فقط یک بحث نظری نبود.
باوری که درباره نژاد، ملت و «دشمن» وجود داشت، وارد قانون شد؛ بعد در مدرسه و رسانه تکرار شد و برای نسل جوان هم بازتولید شد.
پس مسیری که تا اینجا دیدیم، تقریباً چنین بود:
باور ایدئولوژیک → تعریف خودی و غیرخودی → قانون → آموزش و تبلیغات → تربیت نسل جدید
و این دقیقاً همان نقطهای است که بحث ما درباره آزاداندیشی جدی میشود.
چون برای آزاداندیش بودن فقط داشتن «حق فکر کردن» کافی نیست؛ باید بتوانیم اطلاعات مختلف را ببینیم، نظر مخالف را بشنویم و باور خودمان را دوباره بررسی کنیم.
مثلاً امروز هم اگر درباره یک اتفاق سیاسی یا اجتماعی فقط مطالبی را ببینیم که با نظر خودمان موافقاند، خیلی راحت ممکن است تصور کنیم فقط یک روایت وجود دارد.
Post #135
136