سُرخم چنانکه میچکم از چشمت
بر قطعهقطعهْ خاکِ جوانانت
بر جرعهجرعه رودِ زُلال از خون
از سینههای چاکِ جوانانت
میبینیام هنوز؟ چه پیرم، نه؟*
جنگ است، عشق باختم اسماعیل!
جنگ است، عمر باختم اسماعیل!
در سالها هلاکِ جوانانت...
بر قامتِ هزارۀ دلخونت
خورشید شرم دارد و خاموش است؛
انگورهای مستِ بهاران نیز
در سایهسارِ تاکِ جوانانت
این کورههای غم که چنین یاغیست
آتش زدهست بر جگرِ خاکت؛
صدهاهزار لاله به تن دارد
پیراهنِ ستاکِ جوانانت
جلّادها و جارچیان بر خط
غسّالها و گورکَنان بر خط...
مَدّی غریب در رگ ما جاریست
با قُربِ خونِ پاکِ جوانانت
در ازدحام اینهمه اهریمن
راهی نمانده غیر دهانبستن
وین بغض را به سینه فروبُردن
در سوگِ شرمناکِ جوانانت
از لحظۀ بُریدن نافم، غم
دیریست در کمینِ نفسهایم
تیغم به سر نهاده و میگوید
از نعشِ در مَغاکِ جوانانت
□
پلکم خمیده در صفِ تابوت و
انگشتهای چارهندارم نیز؛
من ماندهام، وَ این صفِ طولانی...
جنگ است، عشق باختم اسماعیل!
جنگ است، عمر باختم اسماعیل!
میبینی ای خدا؟ چه جوانانی...
محمدمهدی بیگمحمدی، ۱۴۰۴/۱۲/۰۴
پینوشت:
*«چه جوانانی! اسماعیل، میبینی؟ چه جوانانی! بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشردهاند. و موهای صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را میبینی؟ چه پاهای لطیفی دارند! جنگ است، اینجا هم جنگ است اسماعیل!» رضا براهنی.
#شعرامیز
▫️
@ramiz_poem