آخرین فرصتمان بود و قراری غمگین
آخرین خاطره از دیدن یاری غمگین
تخت چوبی وسط باغ، هوای آزاد
آخرین بار کنار تو کناری غمگین..
تپشِ قلب من و صفحهی پیر ساعت
میرسی دیرتر از ساعت چاری غمگین
مینشینی و سلام و.. _چه ترافیکی بود!
مینشیند به دلم گرد و غباری غمگین
تو پر از شوری و لبخند به لبهای من است
مثل خندیدن گل بین بهاری غمگین
رسم دنیاست که مجبور کند آدم را
گهگداری بزند دست به کاری غمگین..
میرسد وقت خداحافظی و در رگ من
میکند تاخت به هر سوی سواری غمگین
میشود یادِ تو تکرار پس از این همه سال
در سرم مثل نواهای نواری غمگین
از میان همهی خاطرهها از آن روز
مانده در خاطرِ من چشمِ خماری غمگین
توی این عکس قدیمی چه به هم میآیند
برقِ چشمانِ تو و باغ اناری غمگین..
دل من باغ خزان است که هر گوشهی آن
برگی آویخته از چوبهی داری غمگین
گذرت روزی اگر باز به اینجا افتاد
قدمی هم بزن این سو به مزاری غمگین..
#سیده_تکتم_حسینی
#مرتضی_حسینی
@t_hosseyni@morteza_khatkhati