ابتدا بسمِ ربِّ چشمانش،
انعکاسِ تمامِ زیبایی؛
صورتش، قبلهگاهِ حیرانی،
خندهاش، آفتابِ پنهانی!
ابروانش کمانِ تقدیرند،
چشمهایش دو شب که درگیرند؛
لب، انارِ رسیدهی تبریز،
بوسهاش، وعدهی بهشتِ عزیز!
مویِ او، شبنشینِ شانهها،
قدّ او، سروِ سبزِ رؤیاها؛
شانههایش حصارِ امنِ مناند،
دستهایش قرارِ قلبِ مناند!
راه رفتن، وقارِ یک سردار،
حرفهایش نسیمِ نیمهشب است؛
در سکوتش هزار حرف نهان،
در نگاهش هزار قصه عیان!
من زنی بودم از تبارِ گریز،
دل نبستم به هیچ عشقِ عزیز؛
تا نگاهش به چشم من افتاد،
دلِ سرکش به دستِ او افتاد،
من که از عشق دم نمیزدم
پیشِ او خویشتن نمییافتم؛
حال، هر شب میانِ خلوتِ خویش
نامِ او را غزل غزل خوانم!
#آبی