🗯 میشل فوکو، متفکر فرانسوی، یه درسگفتاری توی کُلِژدوفرانس داشته به اسم «تولد زیستسیاست» که سالهای 1978 و 1979 اون رو ارائه داد. نشر نی متن درسگفتار رو توی سال 1391 و با ترجمۀ رضا نجفزاده به فارسی منتشر کرد. فوکو توی این درسگفتار مفهوم «زیستسیاست» رو که توی درسگفتار قبلیش یعنی «امنیت، قلمرو، جمعیت» معرفی کرده بود، بیشتر بسط داد. فوکو توی «تولد زیستسیاست» سعی میکنه نشون بده که چطوری اقتصاد سیاسی سدۀ هجدهم، باعث شد که عقلانیتِ حکمرانی جدیدی متولد بشه و همچنین پرسشهایی رو دربارۀ فلسفۀ سیاسی و سیاستگذاری اجتماعی و نقش و جایگاه نئولیبرالیسم توی سدۀ بیستم مطرح میکنه. یکی دیگه از مسائلی که توی این درسگفتار مورد توجه فوکو هست، ارتباط بین پدیدههای زیستی و رفتار سیاسی انسانه.
🗯 فوکو اینجا از واژۀ «زیستسیاست» برای اشاره به تسلطی که قدرت سیاسی روی تمام جنبههای زندگی انسان داره اشاره میکنه. هدف قدرت سیاسی از این تسلط و تمرکز چیه؟ اون به دنبال اینه که ماشینِ تواناییهای انسان رو به حداکثر برسونه و افزایش بده. برای اینکه این مفهوم رو بهتر درک کنیم، باید به قرونوسطی برگردیم. توی قرونوسطی عموماً اینطور تلقی میشد که حاکم باید به اتباعش کمک کنه تا در عالَم پس از مرگ رستگار بشن. اما از سدۀ شونزدهم عقلانیتِ حکومتی جدیدی تحت عنوان «مصلحت دولت» شکل گرفت که طبق اون، دولت دیگه خودش رو با رستگاری اتباعش توی عالَم آخرت درگیر نمیکنه، دولت دیگه نباید نیکخواهی پدرانهش رو روی اتباعش جاری کنه. به بیان دیگه، دولت دیگه یه دربار، یا کلیسا یا امپراتوری نبود.
🗯 دولت از سدۀ شونزدهم تبدیل به واقعیتی ویژه شد. دولت هرچقدر هم که فرمانبردار طبیعت یا خداوند باشه، ولی فقط برای خودش و در نسبت با خودش وجود داره. به همین دلیل میبینیم که از این دوران، شیوههای دقیق حکمرانی متولد شدن. مثلاً توی بُعد اقتصادی شاهد این هستیم که مرکانتیلیسم به عنوان شکلی از حکمرانی پدید اومد و دولتها به دنبال این هدف بودن که پول انباشت کنن، از طریق افزایش جمعیت خودشون رو تقویت کنن و بقای خودشون رو در وضعیت رقابت دائمی با قدرتهای خارجی تضمین کنن. دومین شیوۀ حکمرانی مطابق با «مصلحت دولت»، مدیریت داخلی بود (شکلگیری پلیس) و سومین شیوه توسعۀ ارتش دائمی در کنار دیپلماسی دائمی بود. پس «مصلحت دولت» رو میشه مثلثی دونست با سه ضلع: مرکانتیلیسم، دولت پلیسی و موازنۀ اروپا.
🗯 هدف کسانی که توی دولت پلیسی حکمرانی میکنن، اینه که فعالیت گروهها و نظمها و افراد رو با شئون و جایگاههای مختلفشون رصد کنن. فوکو میگه تمام رسالههای مربوط به پلیس توی سدههای هفدهم و هجدهم میلادی با چنین اهدافی منطبقه. اما از اواسط سدۀ هجدهم این فضا تا حدودی تغییر کرد. توی سال 1751 مقالهای ناشناس توی مجلۀ اقتصادی منتشر شد و توی این مقاله ذکر شده که یکی از حاکمان اروپایی از یه بازرگانی پرسید «چه کاری میتوانم برای شما انجام دهم؟» و بازرگان جواب میده «ما را به حال خودمان بگذارید». نویسندۀ اون مقاله این نکته رو توضیح میده که قاعدۀ اساسی توی اقتصاد همینه و تمام حکومتها باید اون رو محترم بشمارن. در واقع ما اینجا بهوضوح با قاعدۀ خودمحدودسازیِ عقلانیتِ حکومتی طرف هستیم.
📢 این «خودمحدودسازیِ عقلانیت حکومتی» به چه معنایی هست؟ به تعبیر فوکو، این «نوع جدید محاسبه» چیه؟ عقلانیت و محاسبهای هست که به حکومت میگه «من میپذیرم، میخواهم و قصد دارم که همۀ اینها باید به حال خودشان رها شوند». فوکو این رو «لیبرالیسم» مینامه. عقلانیت لیبرال به منزلۀ خودمحدودسازیِ حکومت بر پایۀ «طبیعیبودنِ» ابژهها و کردارها بنا شده. توی چنین نگاهی، افراد به عنوان اتباع در نظر گرفته نمیشن که بعدش یا سرسپرده و یا سرکش باشن؛ بلکه این افراد چون به مقولههایی مثل ثروت، کالا، تولید و غیره (که همگی «طبیعی» هستن) متصلن، و همچنین طول عمر و سلامتی و طرز رفتار اونها با فرایندهای اقتصادی (ثروت و غیره) گره خورده، در نتیجه افراد هم «طبیعی» هستن. از سدۀ هجدهم سوژههای حقوقی (یا همون افراد) که حاکمیت سیاسی بر اونها اِعمال میشه، به منزلۀ جمعیت نمودار میشن و حکومت باید اونها رو به این معنای جدید مدیریت کنه. اینجا نقطۀ عزیمت مسیرِ سازمانیافتۀ «زیستسیاست» هست.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«میبینی؟ من دقیقاً همون جاییام که توش باید جنگید؛ جایی که راه هست، ولی باز نیست؛ جایی که تو جنگِ خودت با خودتو باختی؛ تو جنس کیو میفروشی تو ویترینی که ساختی؟ تو چی هستی؟ چی میخوای؟ چی میگی؟ این مهمه تو دنیا رو چی دیدی» (ریشه / بهرام نورایی)
@philosophycafe
Post #13545
406
- ❤ 4